اشک ققنوس

فرشته زندگیم این روزا تو تخت بیمارستان

مادرم فردا یک عمل سخت داره

آره ..قلبش.............

براش دعا کنین

خدایا التماست می کنم

سلامت برگرده

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

اگه یه روز بفهمی که هیچ حکمتی وجود نداشت چی؟...

و اینکه تو فقط یه مهره ی سوخته ی بدبخت توی این آفرینش بودی!!!!

نمی دونم کی این پیام رو اون هم به صورت خصوصی برام گذاشته

می خوام بگم  فرقی نمی کنه حتی بی حکمت هیچوقت تنفر به عشق تبدیل نمی شه

یه وقتایی یه مهره سوخته بودن شرف داره به یه مهره بازیچه و بی سرانجام

بدبختی من از زمانی شروع شد که یه مهره شدم تو دست روزگار و تو بازیهاش

اما هر چی که بی حکمت باشه آفرینش بی حکمت نیست

بالاخره باید یکی مثل من باشه

که یکی مثل تو دق و دلیش رو اینجا خالی کنه

اما من هر چی رو که باختم هر چقدر که سوختم

ایمانم را نه باختم و نه فروختم

 به هیچ چیز و هیچ کس....

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

اینجا زمین است ؛ حوا بودن تاوان سنگینی دارد!
در سرزمین من
هیچ کوچه ای
به نام هیچ زنی نیست
.........و هیچ خیابانی …
بن بست ها اما
فقط زنها را می شناسد انگار...
در سرزمین من
سهم زنها از رودخانه ها
تنها پل هایی است
که پشت سر آدمها خراب شده اند
نوشته شده در شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر؟...

زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند !

تو کجایی سهراب؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند,

همه جا سایه ی دیوار زدن !

وای سهراب دلم را کشتند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

 

دست خودت نیست ، زن که باشی

گاهی دوست داری

تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی

دست ِ خودت نیست ، زن که باشی

گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را..

...شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش

........لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد !

دست خودت نیست ، زن که باشی

گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

دست ِخودت نیست ، زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

من یک زنـــم...

نه جنـــس دوم...

نه یک موجـــود تابع...

نه یک ضعیفه...

نه یک تابلوی نقاشــی شده...

نه یک بستر نرم برای شهـــوترانی،

نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،

نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،

نه یک دستگاه جوجه کشی ،

من سعــی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،

 بی آنکه دیگـــری را بیازارم…

 فرای تمـــــام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس؛

باور داشته باش مــــن هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم؛

بی تفاوت و بی احساس باشم،

بی ادب و شنیع باشم،

 بی مبالات و کثیف باشم

. اگر نبوده ام و نیستم ،

 نخواسته ام و نمی خواهم.

ـآری؛

 من یک زن هستم

از جنسی لطیف

کسی که عشق می خواهد و عشق می ورزد

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

    گاهی مجبوری بغضت رابا یک مقدار آب فرو ببری و بگویی خدا بزرگ است

.

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

این صبح، این نسیم، این من و این تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ، یکی شدند و یگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم.
اول فقط یک دلْ‌دل بود. یک هوای نشستن و گفتن.
یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. یک هنوز باهمِ ساده.
رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم.
بعد یکصدا شدیم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گریه، همنَفس برای باز تا همیشه با هم بودن.
برای یک قدم‌زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته، برای یک خلوتِ دل‌ْ‌، برای یک دلِ سیر گریه کردن  
 اکنون و اینجا، هوای همیشه‌ات را نمی‌خواهم
 نشانی خانه‌ات کجاست؟!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

سلام

سلام به همه دوستای خوبم ، اونایی که می شناسم و نمی شناسم .سال جدید بر همه مبارک

امیدوارم که سال خوبی داشته باشین هر چند که سال ٩٠ از همون اول سال تحویل برای من با اشک همراه بود و آغاز خوبی نداشت ....

نمی دونم چرا اینطوری شروع شد واقعا نمی دونم ولی خیلی بد شروع شد خیلی بد.......

روزای بدی رو دارم میگذرونم و آرزو می کنم دیگه تو زندگیم تکرار نشن ،هیچوقت

راستش بعد مدتها دیشب نشستم جلوی خود خدا و همه حرفامو باهاش زدم و همه سنگامو وا کندم ، یه دل سیر براش اشک ریختم ،بهش گفتم به بزرگیت قسم انصاف نبود من این روزای عید رو که همه با خوشی شروع می کنن بشینم یه گوشه و برا بدبختیم و یا شایدم از نظر تو خوشبختیم گریه کنم و زجه بزنم.........

نمی دونم چرا ؟ چی بهش می گن؟ حکمت؟ آزمایش؟ تاوان؟ شکنجه؟عذاب؟تکلیف؟ آخه موضوع چیه که یکی می شینه به ریش من می خنده و با دمش گردو می شکنه و یکی مثل من تحقیر میشه و همه بلایی سرش میاد

خدایا ! خسته شدم ، تو که می دونی من دنبال پول و مال دنیات نبودم به علی قسم نبودم و نیستم خدایا تو که همه چی بهم دادی ولی می دونی چقدر تو این سختیها عذاب می کشم لرزس تموم استخونهامو حس می کنم

خدایا! هیچکی ندید؟ هیچکی نپرسید آخه تو چته ؟ چی شده ؟ چه مرگته ؟ اما تو چی ؟ دیدی ....همه چی رو....پس منتظرم

منتظر خودت ، فقط خودت ......

 

نوشته شده در شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

هوالطیف

پیام نوروز این است ؛

دوست داشته باشید  و  زندگی کنید. زمان   همیشه  از  آن شما نیست

نوروز مبارک

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

یه مدت گذشت و من دنبال آرامشی بودم که تا حدی بهش رسیدم، سال گذشته تو یه برهه سخت کلی بهم ریخته بودم و مثل همیشه زنگ زدم به دوستم و ؛ اولش حرف زدم ،نیم ساعت گریه کردم و اون مثل همیشه اروم و بی صدا فقط گوش کرد و بعد شروع کرد با همون صدای گرم همیشگی :ببین مهسا جان........

اون روز بهم گفت :می خوای یه ذره آروم بشی ،همین الان برو قران رو باز کن ببین کجا اومد، برام اس ام اس بزن ، می خوام بدونم و بعدش از همین امروز بهم قول بده روزی یک صفحه قران بخونی با معنی ،با اصرار ازم قول گرفت که این کارو بکنم و منم سه ماه این رویه رو ادامه دادم و تاثیرش رو دیدم ولی بعد اون کم کم دیگه نخوندم......

نه اینکه اصلا ولی مثل همه ادمها دیگه خیلی کم می خونم،نمی دونم چی شد، اما فکر می کنم با این احوالات من ،اگه منم جای خدا بودم یه ضد حال می زدم ولی خدا قربونش برم هر روز برکتش رو رو زندگیم بیشتر می کنه ،یه جورایی شرمندش شدم ولی خیلی گستاخم من به خودش قسم.....

راستی بعد اینکه ماشین و فروختم (جیمبو) تا خونه بخرم یه ذره اوضاع احوال مالیم سر و سامون گرفتو یه پژو  SD سفید خوشگل ثبت نام کردم که یه ماهه دیگه می گیرمش.....

خلاصه ، برا تعطیلات عید هم مثل همیشه میرم پیش مامان برگ و بابا بزرگ ...... ولی حس جالبی از اومدن امسال ندارم چون اتفاقی که منتظرش بودم برا امسال نیفتاد........

دیگه اینکه؛

 امیدوارم سالی که در پیش داریم برای همه و همه یه سال خوب و با برکت همرا با سلامتی ، شادی و یه عالمه خوشبختی باشه......آمین

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

خیلی گذشته ، اما نمی دونم چرا اومدم اینجا؟ ولی حرفی ندارم ، حالم بد، خیلی بد ،دلم گرفته ، خسته ام ،خیلی بدم ....

خدایا ! می خوام این روزا فقط بگذرن، فقط .........

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

سالروز میلادت را می خواستم آذین ببندم و هدیه ات را د ر مقابل چشمان همه تقدیمت کنم .امسال هم مثل سالهای قبل سعادت دیدارت را از خودم گرفتم ،نمی دانم شاید این بهتر باشد، شاید بهتر بود از اینکه روزی عشق را در چشمانم می خواندی ؟ نمی خواستم اعترافم را بشنوی ، عادت به شنیدن کلامت و اشتیاق دیدارت ، آتشی بود که هروز شعله هایش بیشتر و بیشتر می شد..........

اما در سالروز میلادت برایت بهترینها را آرزو خواهم کرد ........

 تولد زیبایت مبارک ، باشد که هر آنچه نیکوتر است و زیبا تر از آن تو باشد.

خدایا ! برایش سلامتی ، لحظه هایی شاد و یک دنیا خوشبختی آرزو می کنم 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

من برگشتم ، عین یه هفته اونجا بارون اومد و فقط جمعه آفتابی شد و من تونستم برم کنار دریا بشینم ، چه آرامشی داشت !؟ جای همتون خالی بود کلی با دریا درد دل کردم

بعد چند روز که برگشتم حالا من موندم و یه کوه برگه های امتحانی که باید تا ٣ روز دیگه نتیجه رو به دانشگاه اعلام کنم ، کلی کار اینجا رو میزم و منم خسته ، انگاری سرما خوردم همه بدنم درد می کنه.......

راستی هفته پیش شنیدم علی هم سرو سامون گرفته ، اون هم بازی بچه گیام بود و در ضمن پسر دائیم ، خیلی ماهه شک ندارم دختری که کنارش باشه خوشبخت ترین خواهد بود چون علی واقعا تکه، براش آرزوی یه دنیا خوشبختی دارم هر چند بعد ١٧ سال بازم موفق نشدیم همدیگه رو ببینیم و همچنان ارتباطات ما ایمیلی و مجازیه ، چه می شه کرد این سرنوشته دیگه......

از همه اینها گذشته ، این روزا خیلی دلتنگ بابام شدم دلم می خواد زودتر ببینمش ، باید اعتراف کنم که عاشقشم خیلی دوسش دارم با دنیا عوضش نمی کنم ، فقط اینکه دلم براش تنگ شده.....

خدایا ، بابا مامانم بهترین های زندگیم هستن تا همیشه برام حفظشون کن

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

بازم سلام

امروز حرف زیادی نداریم ، یعنی واقعیتش وقت زیادی هم ندارم که بنویسم دارم میرم ماموریت،دریاکنار...... اونم تا هفته دیگه ، فقط می خوام بگم حلالم کنین ، همین!؟

خدایا! خیلی چیز سختی خواستم ،اما امیدوارم قابل گذشت باشم

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

 

امروز رفتم تو فیس بوک ببینم چه خبره؟ یه نکته جالب و یا شاید باور نکردنی برای من اینکه دوستم من رو از لیست دوستاش حذف کرده بود ، نمی دونم چرا ؟ نمی دونم چرا؟ این موضوع ناراحتم کرد خیلی خیلی زیاد.......

اینکه همیشه آدمهایی که از خودم براشون مایه گذاشتم انقدر راحت بهم پشت می کنند و یا انقدر اسون ازم می گذرن.....نمی دونم ،واقعا نمی فهمم،چرا؟

بعضی وقتا فکر می کنم شاید مشکل از من ، شاید بقیه آدما رویه درست رو پیش رو دارن ،شاید نباید برای کسی کاری انجام داد،دلی سوزوند، حتی اگر توانش رو داری؟

خدایا! من فکر نمی کردم اینها اشتباهات من باشن؟ اما باید اعتراف کنم من دیگه نمی خوام مثل گذشته خوب باشم، بهتره خودم نباشم

خدایا! چرا بنده هات انقدر بی معرفتن

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

روزها دارن پشت هم رد میشن و من موندم و خودم و حوضم، میگن امتحان دکتری سراسری شد ، از یه طرفم موندم دوباره ما سرکاریم دیگه؟

وقتی سه دفعه  با رتبه ٢و٣ تو مصاحبه رد میشی دیگه انگیزه ای برات نمی مونه! بگذریم، یه هفته گذشت و باید اعتراف کنم کمی از فشارهای روحیه گذشتم کم شد

اما خداییش داشتم داغون می شدم ،موندم تو کار خدا ، یه وقتایی آزمایشاش کمر شکن میشه ولی بازم شکر ، راضیم به رضاش....

این روزا خیلی درگیرم ، خرید این ملک جدید که جونم رو به لبم رسوند انقدر که به درای بسته خوردم ،اگه سند بخوره دیگه خیالم راحت میشه!؟

دلم واسه دوستم (م) ،دلم تنگ شده آخه همیشه واسه یه درد دل سیر پایه بود ، یه وقتایی دلم میخواد صداشو بشنوم .....

وای چقدر امروز حرف زدم من، اما سبک شدم از همه چی گفتم ، نه مگه؟!

خوب یه جورایی نمی تونم تصمیمم رو واسه رفتن از ایران قطعی کنم ،اما همه کارام تقریبا ردیف شده ، نمی دونم صلاحم تو رفتنه یا موندن؟

اما اگه برم دلم بیشتر از همیشه واسه مامان ،بابا و آبجی کوچولوم و بقیه تنگ میشه

من بیش از اندازه بهشون وابستم، پس چی کار باید بکنم؟

خدایا ! کمک کن، به هرکی جز تو کسی رو نداره!؟

خداجونم! تنهام نذار ،مثل همیشه!

"عاشقتم "

نوشته شده در پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

هیچ وقت فکر نمی کردم بخوام تو چنین موقعیتی بنویسم اما الان می خوام بنویسم ، بعد 4 سال لحظه ای که مثل خوره تو زندگیم بود رو دیدم، چرا امروز ؟چرا اونجا؟

 بعد این همه مدت به بخشش اون فکر می کردم به اینکه ببخشم به اینکه بخوام خوشبخت بشه .......به اینکه شاید ؟............

امروز که دیدمش اون رو مستحق ترحم دیدم اون رو با کسی دیدم که ای کاش نمی دیدم ؟ اما نه بخشش........

سعی کردم خودم رو از دیدش پنهان کنم نه برای اینکه خودم احساس ناراحتی کنم نه ...به خاطر اینکه اون راحت باشه

 فکر می کردم من رو ندیده ،اما برای یه لحظه بهم خیره شد ،بعد با یه احساس غرور چشمهاش رو بست سرش رو برد جلو تا اون دختره غذا بزاره تو دهنش .............

نمی دونم چرا اون کار رو کرد ،اما اون آتیشی که بعد چهار سال خاکسترش داشت سرد می شد یه دفعه شعله ور شد

چرا ؟ اون تصادف ؟ چرا ؟نمی دونم؟اما نه ، نمی بخشمش ، به هیچ وجه قابل بخشش نیست....... اما قابل ترحم ، شاید.....

خدایا ! اون طرز رفتن و یه دفعه سبز شدنش با اون لبخند شرورانه،.......

 انگار با افتخار می خواست اون موجود وقیح رو به من نشون بده

خیلی بد بود اون حرکات و اون رفتار، همشون بوی انتقام می دادن.........

خدایا ! امروز به خاطر جدا شدنم و تنها گذاشتنش به خودم می بالم،

خدایا! من و متهم به بی رحمی نکن چون قسم می خودم من مثل همیشه کنار کشیدم به خاطر آرامش و لذت اون ،

 اما اون با بدترین رفتار و برخورد .........

خدایا من نمی بخشمش چون نمی تونم،

 تو من رو به خاطر این جسارت ببخش؟!

خدایا ! من رو ببخش.........

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

امروز همچی بگی نگی بهم ریختم ، بعد ٢ سال با یکی از بهترین دوستام سر یه مسئله که به نظر اون بی اهمیت بود و به نظر من خیلی مهم قسم خوردم واسه همیشه بزارمش کنار ولی باید بگم که انصافا اون تو هر لحظه باهام بود

 اون کسی بود که ریزو درشت زندگیم رو می دونست با اینکه سنش ازم کمتر بود اما همیشه کمکم بود

یه وقتایی هم شیرینی خاص خودش رو داشت ، می دونین من بیشتر از چشام بهش اعتماد داشتم هنوزم باورش دارم اما مسئله زمانی پیش اومد که اون رو به خاطر یه اشتباه کلی سرزنش کردم، ازم دلخور شد خیلی زیاد ، ولی تو روم نزد ،اما خداییش کارش اشتباه بود یا از سر بچگی نمی دونم، یکسال بود از اون قضیه میگذشت و من فکر می کردم تموم شده که نشده بود ، به هر حال ، می خواستم بگم آخه گل من تو با این سن کمت با این معصومیت ..........

کاشکی می دونستی چقدر تو این شهر گرگ گرسنه هست، حتما نباید زن بود یا مرد ، پستی آدما زن و مرد نمی شناسه.......

کاشکی می دونست چقدر دوسش دارم و هرچی گفتم از سر دلسوزی بوده و نه چیز دیگه.......

به هر حال می دونم که خیلی وقتا رو پیش رو دارم که بهش نیاز پیدا می کنم همراهم باشه که باهام بگیم و بخندیم و شاید م اشک .....

تنها ناراحتیم اینه که چیزی به تولدش نمونده و من دیگه فرصتی ندارم کنارش باشم ولی اقرار می کنم که فرشته کوچولوم رو خیلی دوست داشتم

براش بهترینها رو آرزو می کنم و دوست دارم تو زندگیش به شادی برسه....

خدایا کمکمون کن راهمون  رو درست انتخاب کنیم!؟

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

سلام

بعد ۶ ماه و اندی برگشتم ؟!

چون به اندازه تمام دلتنگیهام ، دلتنگ خلوتکده کوچولوم شدم

 آخه می دونین الان مهسا

با بهترین دوستش........حدس بزن ؟

 آره ، خدای مهربونش !

کسی که هیچ وقت تنهام نذاشت ،

 کسی که برا رفتنش بهانه تراشی نکرد ...

کسی که اگر من رفتم بازم دنبالم اومد..........

از امروز این صفحه با گذشته خیلی فرق می کنه ،

چون مهسا از امروز می خواد تموم بهانه هاش رو تو این صفحه بنویسه ،

 رک و پوست کنده ، اینهو کف دستای خوشگل همتون......

پس !‌: بذارین با این دعا شروع کنم

خدا جونم !

تو این شبای عزیز همه این مردم رو که بی ریا برای بهترینهات عزاداری می کنن

و

 اشک می ریزن رو سلامت و پایدار نگه دار......

به همه مریضای گوشه و کنار این خاک شفای عاجل عنایت کن

ار گناه همه ما بنده های سراپا تقصیرت بگذر

خدایا! چنان کن سر انجام کار

تو خوشنود باشی و ما رستگار

الهی قربون بزرگیت ،تنهام نذار

آمین

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

آوازی که در گلوی آن گنجشک

گیج می خورد

ناتمام همان غصه ایست

که اشکش را نریختم

شعرش را نسرودم

و با هیچکس

حرفی از آن نزدم

تنها ترین آدم دنیا هم که باشی

گاه

گنجشکی در زندگیت هست
.
.
نوشته شده در شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

رفتن هم حرف عجیبی است شبیه اشتباه آمدن

می خواهم بروم دیگر اشتباه آمدن را تکرار نخواهم کرد

من گوشه دنج تنهاییم را رها می کنم

دیگر هیچ حرفی برای  گفتن نیست

نه، می روم و می دانم روزی به وسعت تمام خستگی هایم

دلتنگ این خلوتکده می شوم

می روم تا شاید

تولدی دیگر

.

.

.

دوستتان دارم

تا همیشه

.

.

یا علی

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

چه فرقی می‌کند
کجا و کی ...!
وقتی که طاقتِ شنیدنِ هیچ خط و خبرِ خاصی در تو نیست
دیگر باد برای خودش
سایه برای خودش
و آب، و عصر، و پرنده
رفته از خوابِ درخت و اشتیاقِ آشیانه، دور!


کاری به کارِ شما ندارم
تکلیف این شبِ اصلا از ستاره خسته
که روشن است.


من با خودم
به همین شکل ساده از چیزی که زندگی‌ست
سخن می‌گویم.
می‌گویم صبوری
خواهرِ دخیل‌بسته‌ی خاموشان است
می‌گویم سَحَر‌خوانیِ مرغِ ماه
خبر از بلوغِ رسیده‌ی رویا نمی‌دهد.


می‌گویند
تو بی‌جهت به جانبِ‌ آن کلمات وُ
از این کتابِ سوخته
به صحبتِ دریا رسیده‌ای


باد از بالای چینه‌های شکسته می‌گذرد
سایه به سایه‌سارِ سایه به خواب رفته است
و پرنده نیز
روزی به دامنه‌های دعاگرفته‌ی ما باز خواهد گشت.


از خودشان بپرسید
خواهرانِ دخیل‌بسته‌ی این همه خاموش
دیدگان دریا را
در چند پیاله از گریه‌های من شُسته‌اند.


اصلا نپرس
فرقی نمی‌کند!

نوشته شده در شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

.

..

.

.

.

leave me alone

.

.

.

.

.

.

.

نوشته شده در شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

دلمان خوش است که مـــی نویسیم و دیگـــــــران می خوانند

و عـــــده ای می گویند , آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند و بعضـی می خندند


دلمان خوش است به لذت های کـــــوتاه


به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند


به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود


با شاخه گلی دل می بندیم


و با جمله ای دل می کنیم


دلمـــان خوش است به شب های دو نفـــــــری و نفـــــــــس های نزدیــــک


دلمـــــان خوش می شـود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی


و وقتــــی چیزی مطابق میل ما نبود

 چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

من واژه‌های ولگردِ بی‌خیالِ خودم را می‌خواهم


لطفا جمعه‌ی عجیبِ همان هفته‌های بی‌مشق و گریه را


به من برگردانید!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه و بانگ پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار...

سال نو مبارک

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

می گویند صدای پای بهار می آید پس چرا نمی شنوم؟

می گویند درختان شکوفه داده اند پس شکوفه های درخت من کجایند؟

می گویند آسمان آبی است و اشعه های نور خورشید ر به وضوح می توان دید

می گویند صدای ساز و دهل نوروز می آید.......

می گویند همه خونه تکونی کردن و سبزه کاشتن ، پس من چرا نمی بینم ؟

نکند من اهل این دیار نباشم ، چرا جوانه های دلم سبز نشد؟

چرا درخت جوان چند ساله ام شکوفه نمی زند؟

چرا آسمان تیره ام آبی و آفتابی نمی شود؟

چرا صدای پای نوروزم را نمی شنوم؟

چرا ماهی سرخ لبخندت هنوز هم گوشه حوض یخ بسته خانه ام بی تحرک است؟

چرا سکه های روی طاقچه هنوز هم زنگار گذشته را دارند؟

چرا ساعت کوکی مادر بزرگم از حرکت ایستاده و ثانیه ها رادیگر برایم نمی شمارد؟

چرا دیگر صدای گرم قرآن خوندن پدر بزرگم را نباید بشنوم؟

چرا روی سماور قدیم خونه مامان بزرگ خاک نشسته؟

چرا دیگه مثل سالهای گذشته هیچ کس منتظر ما نیست که نوروزو بهار و حس کنیم؟

چرا؟ دلم برای گذشته ها تنگه؟ خنده های مامان بزرگ؟بوی غذای شب عیدش؟

صدای قرآن بابا بزرگ؟تخم مرغای رنگی؟پولهای کاغذی نوی زیرتشکچه............

خونه بزرگ قدیمی؟ بادگیرای بلندش؟ ............

دیگه صدای پای بهار و مثل قدیم نمی شنوم؟

دلم واسه مامان بزرگ و بابابزرگم تنگه؟

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

خانه‌ام،

در خانه نشسته‌ام،
کتری کهنه
روی اجاق است هنوز، روشن!
دستِ راستم روی دیوار
راهی‌ست انگار
به دیوارِ بی‌دلیلِ بعدی نمی‌رسد.


چراغ مطالعه، چند مطلبِ مهیا،
مداد، کبریت، و کلماتی رها شده روی میز.
ساعت،
پنج و نیمِ بامداد است،
هنوز بیدارم،
چیزی دارد دور و بَرِ سَرَم
سایه می‌آورد
روشنایی می‌بَرَد
کاری دارد حتما،
هوایِ حرفِ تازه‌ای شاید
شهودِ نوشتنِ چیزی شاید
تولدِ بی‌گاهِ ترانه‌ای شاید.


نگاه می‌کنم،
خیر است پرنده‌ای
که آمده روی بندِ رختِ همسایه نشسته است.
حوصله‌ی برخاستن و دَم‌کردنِ چای در من نیست.
از خودم می‌پرسم:
پس کی خسته خواهی شد؟
اینجا
لابه‌لایِ شب و روزِ این همه مثلِ هم
چه می‌کنی، چه می‌خواهی، چه می‌گویی؟
وَهم، وَهمِ واژه، واژه، واژه ...
بس است دیگر!


زنجیر از پیِ زنجیر اگر بوده
بسیار گسسته‌ای،
حرف از پیِ حرف اگر بوده
بسیار شنیده‌ای،
درد از پیِ درد اگر بوده،
بسیار کشیده‌ای.
دیگر چه می‌خواهی از چند و چون چیزی
که گاه هست و گاه نیست.


همین جا خوب است
همین کُنجِ بی‌پیدایی که نشسته‌ای خوب است.
............

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

دوباره گرمی اشکام رو، رو گونه هام حس می کنم ، دارم نفسام رو کم میارم

خدایا حال خوبی ندارم ، آرومم کن ، آروم آروم ، دستم رو بگیر

آخ خدا ! آغوشت رو کم آوردم، خدایا خستم ، خیلی خسته ؟!

آآآآآآآآی ی ی ی ی خ د ا ! من رو می شنوی؟!

خدا جونم ، بغض شکستم رو نمی بینی؟ صدای خستم رو نمی شنوی؟

خدا ! التماسم رو می بینی؟ دیگه رسیدم ته خط........

خداا........خدا بیا تو این لحظه های آخر دستام رو بگیر، وای که چقدر دلم گرفته

مگه این زندگی خواست تو نبود ؟مگه بودنم موندم نفس کشیدنم خواست تو نیست؟

خدا جونم ؟ باهام باش تنهام نذار؟ هیچکی رو غیر خودت نمی خوام؟

بنده هات وفای تو رو ندارن؟ هیچکی رو نمی خوام .....

خدا! خسته شدم؟ می خوام برم؟

ازین کابوسای تلخ هر شب ، از این بی خوابی های بی دلیل خستم

می خوام برم؟یه جای دور، می خوام پایان ثانیه ها باشم ،

دیگه هر ساعتی رو که ببینم عقربه هاش رو میشکونم .............

خدا ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس تاریک دنیا باشم

دیگه هیچی از این دلم نمونده ، شدم خاکستر توی آتیش

خدا ؟! چرا تموم نمی شه؟ دیگه طاقت ندارم

چقدر ببخشم؟چقدر بگذرم؟ چقدر نادیده بگیرم؟

نه ، نه ، دیگه نمی خوام ، دیگه طاقت ندارم

دیگه نمی خوام بهش فکر کنم، دیگه همه چی تموم شده

تموم تموم تموم.......

من خیلی وقته اون رو با خاطراتش دفن کردم

خ خ د د ا ا !!

کمکم کن، کمکم کن

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

تنها همین برایم ماند

 دستت را که تکان دادی

 رد واژه ها را از ذهنم پاک کردی

و انگشتانم از شعر خالی شد

حالا

تمام دارایی ام

سه نقطه چین خیس است!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

شانه هایت را آرام گرفتم ،

دستهایم را آرام فشردی ،

وحالا ...

انگار سالهاست می رقصیم ...

آتش بزن ..

مرا ...

یا انتظارم را .....

(بگذار برایت بگویم)

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

14 فوریه

بهش میگن روز عشاق ، روز ولنتاین

این روزا دیگه همه می شناسنش ، به لطف این چند روز تعطیل امروز سری  تجریش

 بازارقائم خودمون زدم

جا برای پارک ماشین به سختی پیدا کردم ، یا خدا! چه خبر بود ؟

صدقه سر این روز عزیز هر کی رو می دیدی یه بسته قرمز

یه جعبه قرمز ، یه عروسک و ....... گرفته بود دستش و با لب خندون دنبال یه قلب

 کوچیک یا یه بسته شکلات بودن

بود که جنسیت تو این مناسبت هیچ حرفی برای گفتن نداشت

دنیای قشنگیه ، نمی دونم چی بگم ؟ اینکه این آدما سال قبل برا کی این بسته ها رو

خریدن و سال بعد قراره برا کی بگیرن؟

چند نفرشون این جشن 2 نفره را تکرار خواهند کرد .............

هر چی که هست برا من روز غریبیه ؟

وقتی برق شادی رو تو چشمای اون دختر شاید 20 ساله ای دیدم که از فرط خوشحالی

 فراموش کرد مابقی تراولی رو که به فروشنده داد رو بگیره ، با خودم گفتم :

کی می دونه اون پسری که تو داری واسش خودت رو به آب وآتیش می زنی ،

الان چه حسی داره،؟

چی بگم !

برا همشون آرزو می کنم تا همیشه همیشه شاد شاد شاد باشن................

نوشته شده در جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

خدایا !

خدا جون !؟ نذار این زخم قدیمی دوباره تازه بشه؟

من دیگه تحملش رو ندارم؟ نمی خوا م قصه تلخ گذشته رو به یاد بیارم!

گذشته من رو عذاب می ده؟ نمی خوام تکرا بشه؟ از گذشتم خاطراتش متنفرم!

دیگه نمی خوام چیزی در موردش حتی بشنوم؟

خدا ؟! نمی خوام تکرار بشه؟ خدایا! بسه دیگه..

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

این روزها ذهنم بد جوری درگیره ، درگیر  کسی که نمی دونم چقدر می شناسمش

اینکه چطور شد که یواش یواش تونست پا روی خط قرمز حریم ذهنم گذاشت و اجازه

ورود خواست نمی دونم و وقتی بهش فکر می کنم نمی خوام بمونه........

مشغلم زیاده و نمی خوام هیچ وقت خودم رو درگیر مسائل حاشیه ای کنم اما واقعا

نمی دونم این مسئله چقدر برام تو حاشیه است ، خسته شدم از بس که بهش فکر

کردم و به نتیجه نرسیدم !

. دوست همیشگیم هم تو این قضیه کاملا خنثی بود و بی نظر.....

خدایا چرا یکی بهم نمی گه تو این دنیای بزرگ تو چه خبره ؟ کلافه شدم؟

 این یه قصه همیشگیه ؟ اومدن و رفتن آدمهایی که  رهگذری  بیش نیستن.......

خدا؟ خدا جونم ؟بهم بگو چی کار کنم ؟ اصلا می خوای بی خیالش بشم؟

خودم باشم و خودت؟

یکی به من بگه ؟ مهسا کجاست؟ داره چه اتفاقی می افته؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

فردا ، روز تولد یکی از بهترین دوستانم ، شاید توی این چند خزانی که از زندگیم گذشته

 هیچ کس انقدر بهم کمک نکرده بود! شاید بتونم بگم در بحرانی ترین لحظه های زندگیم

 تنها کسی بود که ساعتها اشک و بغض من رو با من همراه بود در هر ساعتی و در هر

جایی که بود با من بود تا من رو دوباره برگردوند به زندگی  و ادمهایی که مدتها بود

ازشون فاصله گرفته بودم.........

بدترین لحظه هام رو با صبوری و با لحن قشنگش آرام کرد دستم رو گرفت و راه رو بهم

نشون داد روزها و ماهها با من بود و زمانی که مهسا رو آروم دید کم کم دستش رو رها

 کرد اما هنوز هم شنیدن صدای گرمش  و وجود پر مهرش من رو از غم رها

می کنه ......

فرشته کوچولوی من ! من رو به نقطه ای رسونده که مثل گذشته این توان رو تو خودم

می بینم که به حرفای دلم دوستام گوش کنم و سنگ صبورشون باشم و یا شایدم

 مهسای گذشته باشم با اینکه گاهی و قتا پس لرزه های خاطرات گذشته میاد سراغم

 اما ریشترش به قول بچه ها خیلی کمتر از اونه که بخواد خرابی به بار بیاره.....

بگذریم همه اینها رو گفتم که بگم فردا تولد بهترین دوستم هستش کسی که واقعا

دوسش دارم و با هیچ چیز نمی تونم کمک هاش رو جبران کنم فقط و فقط از خدا براش

 بهترینها رو می خوام بهترین  و زیبا ترین لحظه ها و بهترین آرزوها.......

نازنینم!   

امروز خورشید درخشان‌تر است

و آسمان آبی‌تر

نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

و پرنده آواز  جدید می‌سراید

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربان‌ترین

در میلاد کسی که  چشمانم بی حضورش بارانی است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود

 مهربان‌ترینم

روزهای زندگی هر روز گوارا باد

میلادت مبارک

نوشته شده در پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

 

یه روز که امدم به وبلاگم سر بزنم یکی برام یه پیغام خصوصی گذاشته بود با یه اسم گنگ شاید بگم بی نام و نشان خیلی بهتره.......گفته بودش چرا اینجا می نویسی ؟ تو که می دونی نوشته هات رو اونی که باید ببینه نمی بینه؟  پس بهتره این کار بیهوده رو رها کنی و بچسبی به زندگیت..

اولش بهم بر خورد ولی .آره شاید راست درست باشه....

 ولی می خوام بگم واقعا این روزها فقط نوشتن هستش که من رو کمی سبک می کنه. می دونی دوست من مهسا اگه روزی ننویسه حتما می ترکه ! این روزها گوشی که بشنوه و دلی که با هات همدلی بکنه نیست، دیگه نمی تونی کسی رو پیدا کنی که سنگ صبورت بشه ؟ هر کسی که میگه من باهاتم ببین تا کی باهاته ، اونی که همیشه با تو می مونه فقط و فقط اونی که بالا سرت و هیچ وقت زیر قول وقرارش نمی زنه....

 اونی که گفته اگه بامن باشی تا همیشه باهاتم حتی خودمونیم : حس کردی یه وقتایی ازش غافل هم بودیم اما قربونش برم بازم هوامون رو داشته.........

می دونی این حرفا رو همه می دونن ، شاید گفتنش قشنگ نباشه ولی یادآوریش بد نیست.

ببین من می نویسم چون نوشتن و گاهی وقتا خوندن نوشته هام آرومم می کنه ، فقط همین ، به همین سادگی پس به من خرده نگیر؟!

 یه وقتایی حرفایی رو با خودت داری که هیچ جا یی پیدا نمی کنی که بیانشون کنی . بچه که نیستیم  خودمون رو گول بزنیم ! پس یه جایی می نویسیم که می دونیم یکی از جنس خودمون می خونه بالاخره یه نفر می بینه

و یه زمانی هم با یه جمله یا همدردی می کنه یا یه تیکه آبدار می ندازه یا سعی می کنه جذبت کنه که حرفا و نوشته های اون رو هم بخونی........

دنیای کوچیکی داریم اما تو سرمون همیشه آرزوهای بزرگه با یه لبخند دل می بندیم با یه تلنگر می شکنیم تا یکی یه جمله قشنگ می گه میشه کعبه آمال ما و وقتی به آخرش می رسیم می بینیم چند صدتا روزمون رو هدر کردیم و چقدر دیر فهمیدیم که طرف یه بازیگر حرفه ای بوده ، سخته باورش ولی اینها همه حقیقته

همین حرفای ریز و درشت همین کلماتی که تو این صدها هزار وبلاگ نوشته منشا اثرش همین چیزاست

ببین اینکه من بگم  واسه دلم می نویسم تو بگی زبان حال رفیقمه ، دروغ گفتیم یه دروغ بزرگ به وسعت تنهاییمون

همون تنهایی که من رو تو رو شاعر کرد پس بیا به هم خرده نگیریم من می نویسم چون نوشتن غم و شادی و غصه هام رو دوست دارم و هیچ کس رو هم مجبور به خوندن نوشته هام نمی کنم .........

اون ستون دوستام رو می بینی تو این سه سال با همشون دوست شدم نه خودشون با دنیای تنهاییشون و با عالم قشنگ نوشته هاشون ...........

واسه تک تک کلمات وبلاگهاشون احترام قائلم چون تا ته دلشون تکون نخورده باشه دست به قلم نمیشن..........

پس بیا با هم باشیم نه در مقابل هم

 

یا علی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

این روزها سایه هایی سیاه در گوشم زمزمه می کنند
دختری به مرگ خویش نزدیک می شود
مثل آن روز که عاشق شد و همه حرفهایش را شعر کرد
این روزها پرم از حس بد رفتنی اجباری
لبریز از تلخی سیانورهای سیال سفر اول
این روزها روزهای خوبی نیست
کلاغهای شوم معصیتی بزرگ مرتب بر فراز سرم می چرخند
و سایه هایی که از پشت پنجره شب با لبهای بسته به من می خندند
با چشم های نقره ای و مو های قندیل شده
با آن حجم بی وزنشان گویی همیشه آنجا بوده اند
و آن هم آغوشی نحس را شاهد
انگار آشیانه کرده اند پشت هر پلکم
این روزها زیاد دلم برای کودکیم تنگ می شود
برای مکعب های سپید روی پشت بام تابستان
این روزها دلم می خواهد همه اش به مادرم نگاه کنم
شاید که ارواح کور باشند
این روزها چیزی غافلگیرم نمی کند هیچ چیز.................
فقط سایه هایی می آیند و مرا با خود می برند
و از دست هیچ کس کاری ساخته نیست
-- و --

چه زود می رسد آن روز......

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

رفتی؟!

میدانم؟

 برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟ چرا هنوز هم به من خیره می شوی؟

به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نکن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..

بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

نگران این آه دردناک هم نباش

برو ، به همان سادگی که زندگیم را به نگاهی فروختی

برو

راحت برو

مسافری که در راه انتظارت را می کشید

طفلک چه میدانست که  روزی روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....

دیگر تو را بازگشتی نیست

برو ارزانی همان نگاه خیابانی

تنها آرزویم اینست هرگز بعد از این دیده به دیدارت باز نکنم

اصرار به ادامه این قصه تلخ قدیمی

چیزی نیست جز مرگ این وجود خسته

بگذار آزاد بماند و رها..................

برو تا شاید مکانی برای برزمین گذاشتن این بار سنگین گناه بیابی

ماندنت را دیگر سودی نیست

دیگر ، سودی نیست

...........

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

گفتم : خسته ام

گفتی : لا تقنطوا من رحمه الله – 

 از رحمت خدا ناامید نشید ( زمر/53)

گفتم : هیشکی نمی دونه تو دل من چی میگذره

گفتی : ان الله یحول بین المرء وقلبه :

خدا حائل هست بین انسان و قلبش (انفال/24)

گفتم : غیر از تو کسی رو ندارم

گفتی : نحن اقرب الیه من حبل الورید -

 ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم

(ق/16)

گفتم : ولی انگار اصلا منو فراموش کردی !

 گفتی : فاذکرونی اذکرکم - منو یاد کنید تا یاد شما باشم ( بقره / 152 )

گفتم : تا کی باید صبر کرد ؟

 گفتی : و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا –

 تو چه میدونی شاید وقتش نزدیک باشه ( احزاب / 63 )

گفتم : تو بزرگی ونزدیکت برای منه کوچک خیلی دوره ! تا اون موقع چی کار کنم ؟

گفتی : و اتبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم الله –

کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه ( یونس / 109 )

گفتم : خیلی خونسردی ! تو خدایی و صبور ! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک ... یه اشاره کنی تمومه !

گفتی : عسی ان تحبوا شیئا و و هو شر لکم –

 شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه ( بقره / 216 )

گفتم : انا عبدک الضعیف و الذلیل ...

گفتی : ان الله بالناس لرئوف رحیم

– خدا نسبت به همه مردم – نسبت به همه – مهربونه ( بقره / 143 )

گفتم : دلم گرفته

گفتی : بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا –

 ( مردم به چی دل خوش کردن ؟ ) باید به فضل و رحمت خدا شاد بود

گفتم : اصلا بی خیال ! توکلت علی الله

 گفتی : ان الله یحب متوکلین –

خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره ( آل عمران / 159 )

گفتم : خیلی چاکریم ! ولی اینبار، انگار

گفتی : حواست رو خوب جمع کن ! یادت باشه که

: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الاخره –

بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن . اگه خیری بهشون برسه ، امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن رو گردون میشن

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

دیروز آرام گرفتم

 پس آن همه بی تابی


دیروز آرام شدم

 پس آن همه دویدن و نرسیدن


دیروز نه ، شاید امروز

شاید

نمی دانم کی

اما

 آرامشی عجیب روحم را نوازش کرد

حس می کنم هنوز هم  کسی هست که دلش در ثانیه هایم بتپد

حس می کنم هنوز هم مهربانی هست که آرامم کند

 حس کردم


آرامم

شاید آرامش قبل از طوفان

شاید باران ببارد

شاید بتوانم


بوی باران را در این ثانیه ها حس  کنم

کویرم تشنه باران است

 کاش باران ببارد

 کاش.کاش کاش..

نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

دیگه دوست ندارم

این رو با تموم وجودم میگم و می خوام باور کنی

بسه هر چی به دستنوشته هات و حرفای دروغ خودت و آدمای دورو برت دل خوش کردم

بسه هرچی تا حالا به خاطر تو باختم

دیگه دوست ندارم این رو بفهم

 دیگه لحن مهربون و لبخندای دروغین تو برام رنگی نداره

دیگه حتی نمی خوام یه لحظه نگاهت رو داشته باشم

دیگه از تو و اسم و رسم مردونگیت حالم بهم می خوره

من خیلی وقت تو رو تو سیاه چاله ذهنم و قلبم دفن کردم

برو  وجودت ارزونی همون عشقای پوشالی و خیابونی

 برو این لحظه های باقی مونده زندگیتم پی بوس و کنارت

دیگه حتی از شنیدن اسمت حالم بهم می خوره

دیگه نمی خوام حتی یک هزارم لحظه هام آلوده وجودت وحتی یک نشونی از تو باشه

برو دیگه حسرت دیدن حتی اسمم رو تو تموم لحظه هات میزارم

دیگه از دیدن اسمت رو صفحه گوشیم رو یه گوشه میزم متنفرم متنفر....

می دونی اگه جلو بقیه باهات میگم و می خندم اگه مجبورم یه موقعهایی صدات کنم

فقط و فقط یک اجبار ....یه اجبار و دیگر هیچ ..........

شاید دیشب یه اشتباه کمی دلخوشت کرده باشه اما

اما می خواستم اینرو بنویسم که بخونی و بدونی اون فقط یه اشتباه بود و بس

می خوام این رو بدونی که تو برای مهسا ذیگه جایی نداری

اون عشقت  رو با تنفر عوض کرد

با تموم وجودش و با تموم ذرات وجودش و به این شبایی که واسش مقدسن

این رو فریاد می زنه که ازت متنفره و

 هیچوقت تو رو به خاطر تموم لحظه هایی که ازش گرفتی نمی بخشه

هیچوقت..........

پس دیگه سراغش نیا

دست بردار از این دروغ نفرت انگیز که به نام مقدس عشق آلودش کردی

بسه دیگه.بسه ...................

مهسا تو رو نمی بخشه

نمی دونم

یعنی خدای مهسا ازت میگذره

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

بیا ببین که اگر سکوت کرده ام معنی اش این نیست که حرفی ندارم

 معنی اش را تنها کسی می فهمد که بداند بغض چیست

 سکوت تنها چاره ام بود

گر دلم می نوشت زبانم می مرد

گر زبانم می گفت دلم می شکست

 سکوت تنها چاره ی من بود

 آنجا که قلبم شکست یک سنگ بر دل سنگی کوهی خورد

کوه خندید و سنگ شکست

روزی کوه می شکند خواهی دید

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

خدایا !! خسته شدم دیگه تا کی باید چوب خوبی و مهربونیم رو بخورم ، تا کی باید وفاداری به  دیگران رو پس بدم

بسه  تو رو به بزرگیت قسم بسه دیگه من دیگه تحمل ندارم؟ دیگه نمی تونم؟ دیگه حتی قدرتتفکر برای هیچ چیز رو ندارم

این روزا منتظر یه تلنگرم برای شیکستن و به هم ریختن...............

همیشه اینجوریه درست وقتی فکر می کنم همه چی داره روبه راه می شه همه چی به هم می ریزه و خراب میشه ،

دوباره همه چی به هم ریخت خراب شد داغون شد..........

دیشب وقتی کنار تخت مامان تو بیمارستان بودم  اشکام به هم امان نمی دادند تنها آرزوم این بود که چشاش رو باز کنه و یه دفعه دیگه بگه مهسا!!

وقتی اون همه ادم رو تو اورزانس می دیدم که همشون ارزوی دیدن عزیزاشون رو داشتن..............

خدایا ! من همه چی رو دیدم  وقتی پلکای مامان تکون خوردند انگار دنیا رو بهم دادی.........

آآ خدا ، خدا جونم ! من طاقت دیدن و شنیدنش رو ندارم ؟

دیگه تحمل این آزمونها رو ندارم به بزرگیت قسم من در برابر عظمت تو

عاجزترینم...............

مامان همیشه بهم می گفت خدا رو شکر کن که بدتر نشد..خدایا شکرت ولی می خوام یه چیزی بهت بگم مهسا تحمل همیناشم نداره

التماست می کنم تو را به مقربین درگاهت سوگند بهم قدرت بده بهم توان سپاس داشته و نداشته ام رو بده ........

آآ خدا ! مهسای تو داره اعتراف می کنه قدرشناس نبوده یا شایدم راهش رو بلد نبوده اما تو کمکش کن تو دستش رو بگیر

خدا،خدا،خدای مهربونم ، من و می شنوی اشکام رو می بینی ؟ خدا من که جز تو کسی رو ندارم.........

خدایا ! کمکم کن،دستم رو بگیر؟!

خدا جونم!؟ خیلی تنهام، خیلی خستم .......

امروز به این فکر می کردم تمومش کنم همه چی رو،مهسا رو،زندگیش رو........

آره این دفعه مهسا می خواست خودش با دستای خودش همه چی رو تموم کنه ،گناهی که  خودش مرتکب می شه و خودش باید تاوانش رو بده.........

این دفعه مهسا به خاطر خودش این کار رو می کنه ولی به خدا جرم نیست عین انصاف چون  دیگه نباید بقیه تاوان وجودش رو بدن...........

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

خدایا!

می خوام باهام حرف بزنی می خوام بهم بگی داره دور و برم چه اتفاقی می افته ؟

چرا همیشه درست وقتی که حس می کنم همه چیز داره روبه راه میشه یه سنگ گنده می افته جلو پام.......

یه دوست خوب داشتم یکی که همه حرفام رو براش می گفتم همه دردم رو ، اما....نمی دونم چی شد چه اتفاقی افتاد چرا یه دفعه دلش لرزید چرا فکر کرد شاید مهسا ؟

خدا!خدا جونم ! فاصله من اون رو زمین خدت اندازه یه دنیاست! تردید ندارم!

دل خسته و تنهای من دنبال این بود که یکی حرفاش رو بشنوه تا آرومش کنه

اینکه چرا این اتفاق افتاد؟ نمی دونم؟ دلم نمی خواست حس کنه نمک خوردم و نمکدون شکستم، اشکام رو ندید اما هق هق من رو شنید آرومم کردپا به پام اومد اما شاید من تحمل صداقت و شنیدن حرفهاش رو نداشتم.

خیلی وقت بود رفیق تنهاییم اشکم بوده ناله های سکوت تنهاییم ! شکستم بعد مدتها شکستم بغضم شکست هر چی داشتم فریاد شد از همه چی گفتم ، هر چی حرف داشتم ریختم بیرون.....

دیوار اعتمادم رو بهش تا خدا بالا بردم یه رفیق صمیمی که بهش می بالیدم ، تازه داشتم حس می کردم ریشه های صمیمیتم داره محکم می شه اما ظاهرا خراب کردم

اما این خواست من نبود حرفایی که شنیدم ...... من قدر و حرمت دوستم رو می دونم

من بچه نیستم اونقدر آدمای مختلف دیدم اونقدر ریز و درشت شنیدم من......

خیلی سنگین بود حرفایی که شنیدم شایدم من کم تحمل بودم اما مثل همیشه تیشه زدم به ریشه خودم به راحتی رفیق تنهاییام رو از خودم گرفتم از خودم رنجوندمش

بهش حق می دم اگه مرام و معرفتم رو برابر با یک علامت سئوال کنه ؟

خدایا!؟ من تحمل نداشتم؟ یا اینکه  اون بنا به رسم روزگار قضاوتی جز این نداشت؟ یا این یک حقیقت بود نمی دونم ؟ولی نمی خوام شرمنده محبتش باشم؟

این رسم مهسا نیست که اعتراف کنه ولی اون یه فرشته است یه رفیق یه همراه خوب

دلتنگ حرفای قشنگشم  ........

خدا جونم دلم نمی خواست هیچ وقت در مورد من این حس رو پیدا کنه چه برسه با اینکه برام بگه..........

دیروز آرزو کردم که ای کاش هر دو از یه جنس بودیم اونوفت می فهمید مهسا چقدر پای این رفاقت می موند.................. 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

         خدایا!

این روزها پیکی برایم فرستادی که انگار می خواهد داشته ها و نداشته هایم را برایم به

تصویر بکشد

فرشته ای از جنس انسان.به پاکیش ایمان اوردم به شکر گذاریش به اعتقاد و ایمان      

 بی حدش غبطه می خورم

او با، با تو بودن عشق می کند ، به داشتن تو می بالد ...خدایا من چقدر از تو دور بودم

این روزها با کلامت با من حرف می زنی چقدر زیبا چقدر شیوا با من سخن می گویی

دیشب خواندم که گفتی:

"هنگامی که از آنان و آنچه غیر خدا می پرستند کناره گیری کردیدبه غار پناه برید که

پروردگارتان سایه رحمتش را بر سر شما می گستراند و در این امر برای شما آسایشی

فراهم می کند."                      سوره کهف - آیه ١۶

راستش این روزها چیزهایی شنیده بودم که وقتی با خود می اندیشیدم می رسیدم  به

اینکه  این چیزها را حتی در رویا هم نمی توانم تصور کنم، آیا روزی می رسد که لمسش

کنم.....

کم کم به داشته هایم شک کردم اما زود به خود آمدم من تو را دارم چرا نباید به وجود تو

 ببالم مگر نه اینکه هر لحظه با تو بودن جبران تمام نداشته هاست...

دوستت دارم و از تو می خواهم همیشه با من باشی ، همیشه.........

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

خدایا!

این روزها پیکی برایم فرستادی که انگار می خواهد داشته ها و نداشته هایم را برایم به

تصویر بکشد

فرشته ای از جنس انسان.به پاکیش ایمان اوردم به شکر گذاریش به اعتقاد و ایمان

بی حدش غبطه می خورم

او با وجد تو عشق می کند به داشتن تو می بالد ...خدایا من چقدر از تو دور بودم

این روزها با کلامت با من حرف می زنی چقدر زیبا چقدر شیوا با من سخن می گویی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم


بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم


و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود


بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند


خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت


اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت


ولی نظرت را از من مگیر


یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی

 

نوشته شده در شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

من هنوز پُشت به دیوارِ آجری


رُخ به رُخِ جوخه‌ی جهان ایستاده‌ام

 
من صدای رگبارِ آب و آوازهای آدمی را شنیده‌ام.

 
آیا ادامه‌ی بی‌دلیلِ زندگی


دشوارتر از شنیدنِ دشنام نیست؟

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

عشق تو نفرت انگیز ترین حس دنیا رو بهم هدیه کرد

نفرت ؛ تنفر؛ ................

جبرانی ندارد

هرگز جبرانی ندارد

شکافهای قلبم را هیچ تسکینی نیست

ای کاش بتوانی از خدا بخواهی که از تو بگذرد

اگر قرار باشد روزی بیاید که همه را ببخشند

آن روز من تو را نخواهم بخشید

نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

آن روز که سیلاب آن همه نور
 از شب این دره به گورستان ستاره می رسید
 تو کجا بودی ببینی و بر بی راه ماندگان مجبور
 چه رفته است ؟
حالا که آب ها از آسیاب افتاده
البته برخاستن باد
از وزیدن پلک هر پرده ای پیداست
و چاقو هیچ نگفت
آن روز لعنتی
آن روز که هر سایه در این عبور
علامت آشکار هزار دلهره از مبادای حادثه بود
تو کجا بودی ببینی خوابهای گلو بریده ی این چلچله
به تعبیر چند چاقوی برهنه از پرپر پاییز گذشته است ؟
 از تو می پرسم
آن روز که به بارانی ترین دیدگان دریا
اجازه ی به یاد آوردن یکی قطره از مخفی ترین مویه ها نمی دادند
تو کجا بودی ببینی چند هزاره هق هق سوخته
چشم به راه دریدن گریبان و گریه است ؟
 حالا که هر سینه ... نیستانی از ناله های نی است
معلوم است : در بارش بی سرانجام این گفت و گو
سنگ را نیز سهمی از مگوی هر پس چرایی در پی است
حالا هر کس به راه خویش
 ما هم همین که بر کناره ی هر چه قبول
 تا وقتش که ترا باز خواهیم بخشید
تا وقتش که باز با هم ترانه خواهیم خواند
 و اصلا به یادت نمی آوریم
نه گور بی راه ماندگان مجبور و
نه........................

و چاقو هیچ نگفت
فقط ماه داشت با قوس بریده ی خودش گفت و گو می کرد



نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |


باید رفت


همه دارند می‌آیند


می‌آیند ...

 دمی رو به روی رویاهای آفتابی‌شان


می‌ایستند


و

 بعد رَدِ پایی خیس

بر خوابِ ساحلی که خدا می‌داند رو به کجا ...!؟


نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

دوستش دارم ...

دوستش دارم به پاکی و معصومیت بی پایان چشمانش

دوستش دارم به تمام وسعت آسمان پروانه های قلب

دوستش دارم و می پرستم آن چیزی را که می پرستد

دوستش دارم به خاطر کسانی که دوستش دارند

دوستش دارم نه به خاطر خودم  بلکه فقط برای خودش

دوستش دارم به یاد روزهایی که با او بودم

شایدم به احترام دوستی گذشتیمان دوستش دارم

دوستش دارم با تمام خنده ها و گریه هایش

دوستش دارم تا دوستم بدارد

دوستش دارم به اندازه داستان بی پایان لیلی و مجنون های دنیا

دوستش دارم به حرمت قلب پاکش

دوستش دارم تا دوستم بدارد ولی افسوس که چنین نیست

آرزوی محال من ، یعنی اینکه دوستم بدارد ، وقتی به حقیقت محض می رسد که کلاغ های قصه مادربزرگ هم به خانه برسند

درست است ، یعنی هیچ وقت ، هرگز

اما ... دوستش دارم

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

نیمه شب آواره و بی حسّ و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اوّل بار را
خاطرات اوّلین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود
چون من از تکرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور، خمّارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رُخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب، یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من، هیچ گُل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت، در نکویی، طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشقِ ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخرِ این قصه، هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یارِ ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق، کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق، جز ماتم نبود
با من دیوانه، پیمان، ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر، ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر ناگاه از بند رَست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم که او همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین، وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست
از غمش با دود و دَم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مَخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا، پَرِ پروانه را
عشق من، از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مُرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ما را بس است

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

هنگام رفتن

 

در چشمان عشق نگریستن

 

آنچنان مشتاق ماندنت می کند

 

که پای رفتنت سست می شود

 

ورفتن را مرگ می پنداری

 

پس چشمانت را ببند

 

وپا در جاده بگذار

 

وهمیشه به یاد داشته باش

 

گاهی وقت ها برای بودن

 
باید رفت...

نوشته شده در یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

ساکت و بی صدا نواختم اما نمی دانم چرا نوایش به هفت کوچه رسید.

 

چه کسی دیوارها را فرو ریخت و مرزها را گشود که اینچنین رسوا شوم؟نمی دانم.

 

اما دیگر خیالی نیست. چیزی که گذشت٬ گذشت.

 

تنها من ماندم و چند همراه که هر یک به تناسب حال خود یاری ام میدهند.

 

گاهی دلم می خواهد از این لباس تنگ خارج شوم.

 

می خواهم رها باشم. همچون بلبلان بر روی شاخه های درختان برای خودم بخوانم٬ نجوا کنم٬

 

حتی فریاد، آه آری فریاد. چقدر دلم فریاد می خواهد....

 

شبان درازی که دیوانگی به سراغم می آید و غمهایم را با من شریک می شود.؟

 

شاه بیت یارانم. چقدر دوستش داشتم زیبا صورت و زیبا سیرت

 

شاید او هم روزی تمام شود و دیگر برای من نباشد.

 

.. نه... چه خیال نفرت انگیزی.

 

او بیمار است و مبتلا٬ ما بیماریم و مبتلا٬ همگان بیمارند و مبتلا.

 

اما او سر گران دارد و دل انباشته از درد

 

یاران. پس کجایند یارانی که بار درد او کشند؟

 

چقدر زود همه مرا تنها گذاشتند

 

یاران به ظاهر صمیمی من،مترسکهای خیالم ، همه رفتند

 

من مبتلای که هستم

 

پروردگارم دل شکسته ام را تو دریاب

 

تو، تنها تو..........

نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود..

خدایا ! تو رو به  لب تشنه حسین اون رو از من نگیر...

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

 

پروانه بیدار است باد می وزد مباد چراغها از نفس بیافتند !

پیراهن ابر ها خیس است.؟من بیدارم  ؟ بادعصیان می کند؟

آن خیابان روبرو منتظر من است !.

مبادا خاطراتمان رنگ ببازد!

کاجها چه زیبا  شده اند!

حرفهای من می خواهند.برهنه در باران بایستند.

.چرا ستاره ها هیچ وقت نمی خوانند؟

چرا تو نمی ایی؟

ان خیابان روبرو منتظر توست!

من چند قطره باران و عطر کوه ها را به هم امیخته ام و در شیشه ای کوچک ریخته ام تا وقتی امدی روی تو بپاشم .

دلم بیدار است و  من لبریز نور اوزم.

صدایم که جاری می شود به سوی انتهای باغ می رود.

بوی پونه ها را هیچ اینه ای به من نشان نمی دهد.

می خواهم خواب درهها و دلتنگی بنفشه ها را قاب بگیرم و به دیوار اتاقم بزنم .

می خواهم در دیوان حافظ به دنبال تو بگردم

می خواهم روزی که سنگها حتی شاعر می شوند تو را لب چشمه صدا کنم.

لبهایم همیشه از نام ابی تو تر وتازه اند.

چرا به ایوان خانه من نمی ایی؟

می دانم که ترانه های کهنه من قابل تورا ندارند.

می دانم که پنجره ام شکسته وساعتم در خوابی عمیق فرو رفته است.

قول می دهم وقتی  تو را دیدم سکوت کنم تا به حرف چشمهایم گوش کنی.

نمیدانم کی شاعر شدم.

فقط میدانم گلابی ها خنده بر لب داشتند وسیب ها لباس سرخ خود را پوشیده بودند

من حتی به اینه ها که به هیچ واسطه ای تو را می بینند و چشم در چشم تو می دوزند حسودی میکنم.

من به درختانی که هر روز بعد از ظهر ساعتی مانده به رفتن خورشید از کنارشان می گذری حسودی می کنم.

نمی دانم کی شاعر شدم.

فقط می دانم که شب قبل تو به خوابم آمده بودی؟؟

صبح که بیدار شدم بالشم لبریز  شعر بود و گریه.........

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

دلم برای کودکیم تنگ است  

سالهاست درون قابی کوچک روی دیوار می خندد

هر روز هر شب ..رویاهایم درون قاب می رقصند

و نگاه من که همچنان خیره به ان می نگرد

شاید...مثل تابلوئی خسته این روزها به زمین افتد

حتی تکه های رویایم را کسی  نخواهد دید

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

چقدر زود سیر شدی از سنگینی ام بر شانه هایت

چقدر زود طاقت تحمل بودنم را از کف دادی

همیشه می گفتم تو یک مردی ، یک مرد

تو  تاب بیشتر از این را داری

پس چه شد ، .....

من گرفتار مردانگی که بودم ،

ابهت و مروت چه کسی اینگونه مرا دیوانه کرد

هنوز گرمی لبانت را بروی پیشانیم حس می کنم

هنوز انگشتهانت را در میان انگشتانم دنبال می کنم

هنوز لغزش موهایت گونه هایم را قلقلک می دهند

هنوز هم باور نبودن و ندیدنت را انکار می کنم

تو بهتر از من می دانی این نبود آنچه ما در پی آن بودیم

تو بهتر از هر کسی می دانی فلسفه وجود من برای تو چه بود

تو خود می دانی گرفتار هوسی شدی که فردا تو را از آن فراری نیست

چه زود مرا فراموش کردی

اما من چه؟ من ساده.........

هنوز هم بعضی شبها با شنیدن صدای تو به خواب می روم

هنوز هم رویای خوابهایم تصویر زیبای عشق نخستین من بود

چه بگویم، چه بگویم ......

از او که بی آنکه بدانم گم شد

او که عشق پاکم را ...........

وای ،وای......

ای کاش بدانم چقدر با او بودن غرورت را به باد تحسین گرفته؟

چقدر شیفته خود شدی........چقدر به خود می بالی؟

قهقه های خنده ات مرا تا مرز جنون می برد

نمی دانم دردم را به که بگویم

عشق تو برای من دروغ نبود

هیچگاه باور نکردم که تو دروغ باشی

وای بر من ساده

وای بر من

چه ساده خیانت عشق تکدانه ام را دیدم و لب فرو بستم

وای بر من ، چه ارام و بی صدا در خود شکستم و

هر چه دزد شاهزاده رویاهایم بر سرم ریخت پذیرا شدم

چه دردی کشیدم و لب از لب باز نکردم

آفرین بر تو، آفرین بر تو و مردانگی تو

چه زیبا زجری که از نمک پاشیدن بر زخمم می کشیدم را

به نظاره نشستی

مرحبا گلم،عزیزم ، ........

حرفهایت را شنیده ام

شنیده ام که همدم تنهایی چند ساله ات را چگونه به عشوه ای فروختی

شنیده ام که چندی بوده فقط مرا تحمل می کردی،!؟

شنیده ام که گفته ای چگونه به من ترحم می کرده ای؟

شنید ه ام که .... همه حرفها را برای او گفته

برای او گفته که مهسا در زندگی او جایی ندارد

می خواهم بدانم با این گفته ها چقدر خود را عزیز کردی؟

می خواهم بدانم با این حرفها تا چند روز دیگر مهمان آغوش او هستی؟

نمی دانم و نمی خواهم بدانم که او کیست؟

ولی تا پایان این سرنوشت نامتناهی و سیاهم

نفرینم بر سر زندگی اوست...........

اویی که دانسته تباهم کرد..........

نازنینم ! کاش بدانی با من چه کرد؟

دیگر اشکی ندارم که زخم  روحم را التیام بخشد

دیگر همه لبخندهایم برای تو

بخند وبخند و از خنده هایت  بگو

بخند و از غمی که از تنهاییم با من است بگو

همه اینها  به بهای با تو بودن نصیبم شد

وای ، هیچ کس نمی داند

هیچ کس نمی تواند بفهمد

هر چه بگویم کسی نمی داند

فقط همین جمله بس که:

 

وقتی عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو چقدر غریبی

غربتی که هیچ کس وسعتش را نمی فهمد

هیچ کس

 

.... 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

 

 

دویدنِ بی‌پایانِ یکی نقطه بر قوسِ دایره.
تا کی؟

باز باید بیدار شوم، بشنوم، ببینم، باور کنم
.
باز باید برای ادامه‌ی بی‌دلیلِ دانایی

تمرینِ استعاره کنم
.
همه برای رسیدن به همین دایره

از پیِ دایره می‌دوند
.
هی نقطه‌ی مجهول
!
مرارتِ مسخره
!
مضمونِ بی‌دلیل
!
تا کی؟

میز کارم غبار گرفته است

رَخت‌های روی هم ریخته را نَشُسته‌ام

رویاهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمی‌رسند،

شب همان شب وُ

روز همان روز وُ

هنوز هم همان هنوز
...!
من بدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم،

آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

 

برای سنگدلیت نمی توانم وسعتی را فرض کنم

فقط پشیمانم از تمام محبتی که نثارت کردم

از تمام لحظاتی که با تو هدر کردم

و اما حالا فقط به او می سپارمت

امیدوارم تاوان تمام مرارتهایم را از ثانیه ثانیه زندگیت باز پس گیرد

هرگز برایت آرزوی خوشبختی نخواهم کرد

هرگز برایت بهترینها را مثل گذشته نخواهم خواست

هرگز از تو نخواهم گذشت

امیدوارم پشیمانیت را ببینم

آن روز قهقهه های امروز که نثارم کردی نثارت کنم

برو تو بدترین پایانم بودی

برو نمی دانم چند سال باید از درگاهش طلب عفو کنی

تا تو را ببخشد

اما من هرگز تو را نمی بخشم

بدترین کابوسها

که در تمام این مدت با من بود

تو را نیز رها نخواهد کرد

من به او ایمان دارم

تاوانم را از تو خواهد ستاند

شک نکن

نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

آن روز که سیلاب آن همه نور
از شب این دره به گورستان ستاره می رسید
تو کجا بودی ببینی و بر بی راه ماندگان مجبور
چه رفته است ؟
حالا که آب ها از آسیاب افتاده
البته برخاستن باد
از وزیدن پلک هر پرده ای پیداست
و چاقو هیچ نگفت
آن روز لعنتی
آن روز که هر سایه در این عبور
علامت آشکار هزار دلهره از مبادای حادثه بود
تو کجا بودی ببینی خوابهای گلو بریده ی این چلچله
به تعبیر چند چاقوی برهنه از پرپر پاییز گذشته است ؟
از تو می پرسم
آن روز که به بارانی ترین دیدگان دریا
اجازه ی به یاد آوردن یکی قطره از مخفی ترین مویه ها نمی دادند
تو کجا بودی ببینی چند هزاره هق هق سوخته
چشم به راه دریدن گریبان و گریه است ؟
حالا که هر سینه ... نیستانی از ناله های نی است
معلوم است : در بارش بی سرانجام این گفت و گو
سنگ را نیز سهمی از مگوی هر پس چرایی در پی است
حالا هر کس به راه خویش
ما هم همین که بر کناره ی هر چه قبول
تا وقتش که ترا باز خواهیم بخشید
تا وقتش که باز با هم ترانه خواهیم خواند
و اصلا به یادت نمی آوریم
نه گور بی راه ماندگان مجبور و
نه........................
 

و چاقو هیچ نگفت
فقط ماه داشت با قوس بریده ی خودش گفت و گو می کرد

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

 

حالا همان نهایتی ست

که بی نهایت از آن بیم داشتیم

حالا دیگر

با این کفشهای خسته

زودتر از حدس پلکهایت

به انتهای دنیا می رسم

*****

همیشه ما بین پنجره و حنجره

پرده ای سلام را

از چشمهای منتظر می دزدد

چاره ات ناچار است

باید میان فاصله من تا ما

گوشه‌ی چشمی هم به دنیای دو رو داشته باشی

کار از کجا و نا کجای فردا خراب است

 

 

من سردم است

اشکهایت

سایه ام را خیس می کند

خورشید دستهایت را

برای خاک چشمهایم تکان بده

کور سویی از تو

هفت پشت این کسوف را داغ می کند

 

نمی خواهم فاصله ها زود بالغ شوند

پس آهسته قدم بردار

بردار شرجی نگاهت را

از روی لبهای بسته ام

می خواهم حرف آخرم را  با بغض غلغله کنم؛

 

فراموش کن

کسی

میهمان ناخوانده خلوت خوابهای هر شبه ات بود

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

 

سفر همیشه برای من حکایت آمدن تو بوده است

ما باهم بودیم این راز را مادرم می دانست

و جاده ای بلند از بادهای رو به شمال

که از مخمل ماه و نازکای اوازما می گذشت

و من آنقدر دوستت می داشتم

که حسادت شبیه شیر پرنده

و موی کف دست فرشته بود

ما باهم بودیم این راز را مادرم می دانست

ما باهم بودیم ؛ مثل صنوبر مثل سایه

اما آفتاب رفت و من تو را گم کردم

ما باهم بودیم مثل ستاره و همین شب شریف

اما آفتاب آمد و تو مرا گم کردی؟

ما باهم بودیم مثل روشنائی پسین با خانه

اما شب آمد  و من تورا گم کردم

ما باهم بودیم مثل آئینه با انعکاس مجازی لبخند

اما شب ؛شب آمد و تو مرا گم کردی؟

نه روشنائی روز و نه تاریکی شب

سفر همیشه حکایت آمدن نیست؟

این بار من خواهم رفت

بی هیچ راهی برای بازگشت......

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

 

 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند

تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند ، گمان کردم که هم دردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

از این جهان هرگز، هیچ سهمی نداشته‌ام
اقرار به شفایِ این جراحتِ مشترک
غیر ممکن است،
اقرار به رازِ سَر به مُهرِ این قصه
غیر ممکن است.

من حرفی نخواهم زد
خوابی نخواهم دید
کاری نخواهم کرد.

از آن همه حادثه
من هرگز چیزی به یاد نخواهم آورد.
شما
گریستنِ بی‌دلیل در آستینِ خویش را
از من گرفته‌اید.

باران پشتِ پنجره نیز
سعی می‌کند پنهان و پوشیده ببارد.
من از اول می‌دانستم
اقرار به داناییِ این دقیقه دروغ است
اقرار به احتمالِ آسایش و آدمی دروغ است
آدمی هرگز به آرامشِ آسمان نخواهد رسید.

حالا ندیده‌ام بگیرید،
بگذارید برگردم جایی که سال‌ها پیش، سال‌ها پیش ...!

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

چه راحت گذشتی از تمام لحظه هایی که سنگینی بار تنهاییت را با بر دوش کشیدم

چه آسان تمام با هم بودن هایمان را به فریب لبخندی ارزانی کردی

چه سست بودی؟ چه بی احساس ؟ چه قدر نشناس ؟ چه ناسپاس ؟چه بی معرفت؟

چگونه مرد بودن تو را تحمل می کند؟ تو از جوانمردی چه با خود داشتی؟

چه ساده لوحانه تمام عشق و احساس خود را به تو هدیه کردم

چقدر صادقانه تمامی لحظات تنهاییم را با تمثال وجود تو پر کردم

چقدر نوشته هایت را خواندم و ابراز عشقت را به خود ستودم

چه دیوانه وار عاشقت شدم؟ چه احمقانه دوستت داشتم؟

چگونه از تمام سرگرمی هایم به خاطر شنیدن حتی صدایت گذشتم

چگونه غرور دخترانه ام را فدای حرفهایی کردم که حتی خودت به آنها ایمان نداشتی؟

چقدر شکستم؟ چقدر بریدم؟ چقدر زجر کشیدم؟

خدا یا اینها تاوان کدامین معصیت است؟

خدا یا تا کی تا کجا باید ادامه داد؟ مگر من چقدر بدهکار این لحظه ها هستم ؟

نمی دانم ؟ آیا تاوان می دهم ؟آیا تاوانم را از او می گیری؟

نمی دانم ؟نمی توانم؟نه؟.................

کاش او هم همچون من می فهمید ؟ کاش به او هم این طعم را بچشانی؟

من نمی گذرم؛ شاید بخشش تو بیشتر است ؟

شک ندارم که اینگونه است؟ پس چه می شود پاسخ من

مگر نه اینکه که گفتی "ادعونی استجب لکم"

ای کاش ! نمی دیدم آنچه هر روز شاهدش هستم

ای کاش بیشتر از این خورد شدنم را نمی دیدم

ای کاش ! ای کاش ! نمیدیدم چگونه برق نگاهش و احساس .....ش

را در جلوی چشمان من نثار دیگری می کند

نمی بخشم؛ نه توانش را دارم و نه او دیگر..........

روزی با گذشتن از همه چیز پاشیدن عشقی چندین ساله را مانع شدم

اما امروز شاهد فرو ریختن دیوارهای قلبی هستم که روزی فکر می کردم

حریم عشق من و اوست؟

به پاکی عشقمان سوگند می خوردم و هیچ چیز را با آن برابر نمی دانستم

چه کودکانه اشک ریختنها یت را به تماشا نشستم و تنها و تنها به خاطر تو ماندم

چه زیبا با تمام زندگی و عشق و احساسم بازی کردی؟

چه ماهرانه کیش و مات زندگی ام را به من نشان دادی؟

نمی دانم؟ نمی فهمم؟

آیا امروز شادی را به دست آوردی؟

می خواهم بدانم چگونه برایش می گویی؟

می خواهم بدانم عشقت به او از چه جنسی است؟

می خواهم بدانم آیا او هم بعد چند مدت همان شیطنتی که امروز آن را می ستایی دارد؟

آری! شاید .....................

اما نمی گذرم ؛

نمی بخشم ؛

هرگز!

نوشته شده در جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

دویدنِ بی‌پایانِ یکی نقطه بر قوسِ دایره.
تا کی؟


باز باید بیدار شوم، بشنوم، ببینم، باور کنم.
باز باید برای ادامه‌ی بی‌دلیلِ دانایی
تمرینِ استعاره کنم.


همه برای رسیدن به همین دایره
از پیِ دایره می‌دوند.


هی نقطه‌ی مجهول!
مرارتِ مسخره!
مضمونِ بی‌دلیل!
تا کی؟


میز کارم غبار گرفته است
رَخت‌های روی هم ریخته را نَشُسته‌ام
رویاهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمی‌رسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!


من بدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم،
آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟ 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهسا ........ نظرات () |

چقدر کوچک شده ای