رفتی؟!

میدانم؟

 برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟ چرا هنوز هم به من خیره می شوی؟

به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نکن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..

بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

نگران این آه دردناک هم نباش

برو ، به همان سادگی که زندگیم را به نگاهی فروختی

برو

راحت برو

مسافری که در راه انتظارت را می کشید

طفلک چه میدانست که  روزی روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....

دیگر تو را بازگشتی نیست

برو ارزانی همان نگاه خیابانی

تنها آرزویم اینست هرگز بعد از این دیده به دیدارت باز نکنم

اصرار به ادامه این قصه تلخ قدیمی

چیزی نیست جز مرگ این وجود خسته

بگذار آزاد بماند و رها..................

برو تا شاید مکانی برای برزمین گذاشتن این بار سنگین گناه بیابی

ماندنت را دیگر سودی نیست

دیگر ، سودی نیست

...........

/ 8 نظر / 5 بازدید
سیده مریم

بیاموز گلم از خود رهیدن را بیاموز به سر منزل رسیدن را بیاموز مجال تنگ و راهی دور در پیش به پاهایت دویدن را بیاموز زمین بی عشق خاکی سرد ومرده ست به قبل خود تپیدن را بیاموز جهان جولانگهی همواره زیباست به چشمت خوب دیدن را بیاموز

میثاق

آزادی که بپذیری آزادی که بگویی نه و این زندان کوچکی نیست.

ر

بی شک ستاره ای روشنم میکند آنجایی که حتی هنوز تاریک است....آنجایی که او نیست....

بهرام

ماندنت را دیگر سودی نیست دیگر...سودی نیست . . . . [گل]

محمد

چه هارمونی جالبی بود بین نوشتت و حس این دو روز من یه غزل دارم میگم با همین موضوع آخراشه . . .

مهرناز

كاش قلبم درد تنهايي نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش بر گهاي آخر تقويم عشق حرفي از يك روز باراني نداشت كاش ميشد راه سخت عشق را بي خطر پيمودو قرباني نداشت خوشحال ميشم بياي پيشم