یه مدت گذشت و من دنبال آرامشی بودم که تا حدی بهش رسیدم، سال گذشته تو یه برهه سخت کلی بهم ریخته بودم و مثل همیشه زنگ زدم به دوستم و ؛ اولش حرف زدم ،نیم ساعت گریه کردم و اون مثل همیشه اروم و بی صدا فقط گوش کرد و بعد شروع کرد با همون صدای گرم همیشگی :ببین مهسا جان........

اون روز بهم گفت :می خوای یه ذره آروم بشی ،همین الان برو قران رو باز کن ببین کجا اومد، برام اس ام اس بزن ، می خوام بدونم و بعدش از همین امروز بهم قول بده روزی یک صفحه قران بخونی با معنی ،با اصرار ازم قول گرفت که این کارو بکنم و منم سه ماه این رویه رو ادامه دادم و تاثیرش رو دیدم ولی بعد اون کم کم دیگه نخوندم......

نه اینکه اصلا ولی مثل همه ادمها دیگه خیلی کم می خونم،نمی دونم چی شد، اما فکر می کنم با این احوالات من ،اگه منم جای خدا بودم یه ضد حال می زدم ولی خدا قربونش برم هر روز برکتش رو رو زندگیم بیشتر می کنه ،یه جورایی شرمندش شدم ولی خیلی گستاخم من به خودش قسم.....

راستی بعد اینکه ماشین و فروختم (جیمبو) تا خونه بخرم یه ذره اوضاع احوال مالیم سر و سامون گرفتو یه پژو  SD سفید خوشگل ثبت نام کردم که یه ماهه دیگه می گیرمش.....

خلاصه ، برا تعطیلات عید هم مثل همیشه میرم پیش مامان برگ و بابا بزرگ ...... ولی حس جالبی از اومدن امسال ندارم چون اتفاقی که منتظرش بودم برا امسال نیفتاد........

دیگه اینکه؛

 امیدوارم سالی که در پیش داریم برای همه و همه یه سال خوب و با برکت همرا با سلامتی ، شادی و یه عالمه خوشبختی باشه......آمین

 

/ 0 نظر / 8 بازدید