چقدر زود سیر شدی از سنگینی ام بر شانه هایت

چقدر زود طاقت تحمل بودنم را از کف دادی

همیشه می گفتم تو یک مردی ، یک مرد

تو  تاب بیشتر از این را داری

پس چه شد ، .....

من گرفتار مردانگی که بودم ،

ابهت و مروت چه کسی اینگونه مرا دیوانه کرد

هنوز گرمی لبانت را بروی پیشانیم حس می کنم

هنوز انگشتهانت را در میان انگشتانم دنبال می کنم

هنوز لغزش موهایت گونه هایم را قلقلک می دهند

هنوز هم باور نبودن و ندیدنت را انکار می کنم

تو بهتر از من می دانی این نبود آنچه ما در پی آن بودیم

تو بهتر از هر کسی می دانی فلسفه وجود من برای تو چه بود

تو خود می دانی گرفتار هوسی شدی که فردا تو را از آن فراری نیست

چه زود مرا فراموش کردی

اما من چه؟ من ساده.........

هنوز هم بعضی شبها با شنیدن صدای تو به خواب می روم

هنوز هم رویای خوابهایم تصویر زیبای عشق نخستین من بود

چه بگویم، چه بگویم ......

از او که بی آنکه بدانم گم شد

او که عشق پاکم را ...........

وای ،وای......

ای کاش بدانم چقدر با او بودن غرورت را به باد تحسین گرفته؟

چقدر شیفته خود شدی........چقدر به خود می بالی؟

قهقه های خنده ات مرا تا مرز جنون می برد

نمی دانم دردم را به که بگویم

عشق تو برای من دروغ نبود

هیچگاه باور نکردم که تو دروغ باشی

وای بر من ساده

وای بر من

چه ساده خیانت عشق تکدانه ام را دیدم و لب فرو بستم

وای بر من ، چه ارام و بی صدا در خود شکستم و

هر چه دزد شاهزاده رویاهایم بر سرم ریخت پذیرا شدم

چه دردی کشیدم و لب از لب باز نکردم

آفرین بر تو، آفرین بر تو و مردانگی تو

چه زیبا زجری که از نمک پاشیدن بر زخمم می کشیدم را

به نظاره نشستی

مرحبا گلم،عزیزم ، ........

حرفهایت را شنیده ام

شنیده ام که همدم تنهایی چند ساله ات را چگونه به عشوه ای فروختی

شنیده ام که چندی بوده فقط مرا تحمل می کردی،!؟

شنیده ام که گفته ای چگونه به من ترحم می کرده ای؟

شنید ه ام که .... همه حرفها را برای او گفته

برای او گفته که مهسا در زندگی او جایی ندارد

می خواهم بدانم با این گفته ها چقدر خود را عزیز کردی؟

می خواهم بدانم با این حرفها تا چند روز دیگر مهمان آغوش او هستی؟

نمی دانم و نمی خواهم بدانم که او کیست؟

ولی تا پایان این سرنوشت نامتناهی و سیاهم

نفرینم بر سر زندگی اوست...........

اویی که دانسته تباهم کرد..........

نازنینم ! کاش بدانی با من چه کرد؟

دیگر اشکی ندارم که زخم  روحم را التیام بخشد

دیگر همه لبخندهایم برای تو

بخند وبخند و از خنده هایت  بگو

بخند و از غمی که از تنهاییم با من است بگو

همه اینها  به بهای با تو بودن نصیبم شد

وای ، هیچ کس نمی داند

هیچ کس نمی تواند بفهمد

هر چه بگویم کسی نمی داند

فقط همین جمله بس که:

 

وقتی عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو چقدر غریبی

غربتی که هیچ کس وسعتش را نمی فهمد

هیچ کس

 

.... 

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
رز !!

و هیچکس، هیچکس تلخی اش را درک نخواهد کرد و ویرانیش را نیز ...

محمد

سلام مهسای عزیز چقدر با احساس مینویسی واقعا لذت بردم امیدوارم به سامان دلت برسی