آن روز که سیلاب آن همه نور
 از شب این دره به گورستان ستاره می رسید
 تو کجا بودی ببینی و بر بی راه ماندگان مجبور
 چه رفته است ؟
حالا که آب ها از آسیاب افتاده
البته برخاستن باد
از وزیدن پلک هر پرده ای پیداست
و چاقو هیچ نگفت
آن روز لعنتی
آن روز که هر سایه در این عبور
علامت آشکار هزار دلهره از مبادای حادثه بود
تو کجا بودی ببینی خوابهای گلو بریده ی این چلچله
به تعبیر چند چاقوی برهنه از پرپر پاییز گذشته است ؟
 از تو می پرسم
آن روز که به بارانی ترین دیدگان دریا
اجازه ی به یاد آوردن یکی قطره از مخفی ترین مویه ها نمی دادند
تو کجا بودی ببینی چند هزاره هق هق سوخته
چشم به راه دریدن گریبان و گریه است ؟
 حالا که هر سینه ... نیستانی از ناله های نی است
معلوم است : در بارش بی سرانجام این گفت و گو
سنگ را نیز سهمی از مگوی هر پس چرایی در پی است
حالا هر کس به راه خویش
 ما هم همین که بر کناره ی هر چه قبول
 تا وقتش که ترا باز خواهیم بخشید
تا وقتش که باز با هم ترانه خواهیم خواند
 و اصلا به یادت نمی آوریم
نه گور بی راه ماندگان مجبور و
نه........................

و چاقو هیچ نگفت
فقط ماه داشت با قوس بریده ی خودش گفت و گو می کرد



/ 0 نظر / 4 بازدید