دویدنِ بی‌پایانِ یکی نقطه بر قوسِ دایره.
تا کی؟

باز باید بیدارشوم، بشنوم، ببینم، باور کنم
.
باز باید برای ادامه‌ی بی‌دلیلِ دانایی

تمرینِ استعاره کنم
.
همه برای رسیدن به همین دایره

از پیِدایره می‌دوند
.
هی نقطه‌ی مجهول
!
مرارتِ مسخره
!
مضمونِبی‌دلیل
!
تا کی؟

میز کارم غبار گرفته است

رَخت‌های روی همریخته را نَشُسته‌ام

رویاهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمی‌رسند،

شب همان شب وُ

روز همان روز وُ

هنوز هم همان هنوز
...!
منبدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم،

آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟

/ 7 نظر / 4 بازدید
بابا عظیمی

سلام دختر گلم خدا نکنه تنها باشی.حتما بقیه دوستات یه کمی خدای ناکرده گرفتارند وگرنه تو عزیز را هیچوقت تنها نمیگذارند با این وبلاگ قشنگت و اپدیتهایی که از دل و جان سخن میگوید...انشالله همیشه شاد و سربلند باشی و منم دوباره بر میگردم و واست نظریه خودم را راجع به اپدیتت مینویسم...

مصطفي

سلام. واقعا عكس قشنگيه. خيلي خيلي زيباست.

بابا عظیمی

بیا با هم از کوچه های خلوت این شهر بگذریم و به شهر باران سفر کنیم. بیا باهم سکوت برگهای خاموش را در هم شکنیم و آواز روییدن را در گوش ریشه های افسرده بخوانیم. بیا باهم سایه سرو تنهایی را معنا کنیم. بیا باهم در زیر سقف سبز برگها رویش جوانه های عشق را در قاب چشمها تصویر کنیم. بیا باهم دریچه امید را به روی دلهای نگران باز کنیم. بیا با هم سرانگشتان آتشین صبح را به دلهای منتظر هدیه کنیم. بیا باهم مسافر شهر غریب باران باشیم و سکوت لحظه های بی کسی را در هجومی از ازدحام عشق معنا

بابا عظیمی

بیا با هم از کوچه های خلوت این شهر بگذریم و به شهر باران سفر کنیم. بیا باهم سکوت برگهای خاموش را در هم شکنیم و آواز روییدن را در گوش ریشه های افسرده بخوانیم. بیا باهم سایه سرو تنهایی را معنا کنیم. بیا باهم در زیر سقف سبز برگها رویش جوانه های عشق را در قاب چشمها تصویر کنیم. بیا باهم دریچه امید را به روی دلهای نگران باز کنیم. بیا با هم سرانگشتان آتشین صبح را به دلهای منتظر هدیه کنیم. بیا باهم مسافر شهر غریب باران باشیم و سکوت لحظه های بی کسی را در هجومی از ازدحام عشق معنا کنیم

س.

دوست دارم می دونی چند تا؟[نیشخند][چشمک][ماچ][گل]