این روزها سایه هایی سیاه در گوشم زمزمه می کنند
دختری به مرگ خویش نزدیک می شود
مثل آن روز که عاشق شد و همه حرفهایش را شعر کرد
این روزها پرم از حس بد رفتنی اجباری
لبریز از تلخی سیانورهای سیال سفر اول
این روزها روزهای خوبی نیست
کلاغهای شوم معصیتی بزرگ مرتب بر فراز سرم می چرخند
و سایه هایی که از پشت پنجره شب با لبهای بسته به من می خندند
با چشم های نقره ای و مو های قندیل شده
با آن حجم بی وزنشان گویی همیشه آنجا بوده اند
و آن هم آغوشی نحس را شاهد
انگار آشیانه کرده اند پشت هر پلکم
این روزها زیاد دلم برای کودکیم تنگ می شود
برای مکعب های سپید روی پشت بام تابستان
این روزها دلم می خواهد همه اش به مادرم نگاه کنم
شاید که ارواح کور باشند
این روزها چیزی غافلگیرم نمی کند هیچ چیز.................
فقط سایه هایی می آیند و مرا با خود می برند
و از دست هیچ کس کاری ساخته نیست
-- و --

چه زود می رسد آن روز......

/ 0 نظر / 5 بازدید