این صبح، این نسیم، این من و این تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ، یکی شدند و یگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم.
اول فقط یک دلْ‌دل بود. یک هوای نشستن و گفتن.
یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. یک هنوز باهمِ ساده.
رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم.
بعد یکصدا شدیم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گریه، همنَفس برای باز تا همیشه با هم بودن.
برای یک قدم‌زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته، برای یک خلوتِ دل‌ْ‌، برای یک دلِ سیر گریه کردن  
 اکنون و اینجا، هوای همیشه‌ات را نمی‌خواهم
 نشانی خانه‌ات کجاست؟!

/ 2 نظر / 8 بازدید
معین امیری

[لبخند] مهسا ........ عزيز سلام وبلاگ خیلی خوبی دارین از خوندن مطالبتون لذت بردم من خیلی وقت نیست که وبلاگم رو راه اندازی کردم برای همین دوستای زیادی ندارم خوشحال میشم از این به بعد بتونم بیشتر به وبلاگتون سر بزنم اگر مایل به تبادل لینک هم هستین باعث افتخار منه که دوستایی مثل شما داشته باشم ایام به کامتون موفق باشيد [گل]

ناصر

نشانی خانه در کوجه پس کوچه های تنهایی گم شده ..... سلام خوبی مهسا نیستی به من هم سر بزن