بیا من رو با خودت ببر.............

2ljncpe.jpg

به ا ندازه ي هزاران قرن خستم !؟

دلم لک زده براي يه همدم خوب 

یکی  که بشينه پا به پات اشک بريزه....

 بغلت کنه.......

 تا لااقل اشک هات رو روي شونه هاي اون خالي کني...

دلم لک زده براي يه عشق پاک و صميمي

 يه چيزي که مثل يه معجزه زندگيم رو عوض کنه!

ای کاش افسانه ها حقيقت داشتن ...........

پس حالا، حالا که هیچ چی درست نمی شه

فقط یه آرزو دارم .....

می خوام بیام کنارت باشم

بیاِ، بیا من رو با خودت ببر.............

/ 30 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سام

ما هر کدام يک افسانه ايم... افسانه ای واقعی...تنها يک مشکل وجود دارد...افسانه ها وقتی به رسميت شناخته می شوند که غير واقعی جلوه می کنند. شادباش و شاد زی! آری آری زندگی زيباست...زندگی آتشگهی ديرينه پابرجاست...گر بيافروزيش رقص شعله ش ازکران تا بی کران پيداست...ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست....

گل ياس

سلام... ............................................................................................... پیرم و عشق تو در سینه جوان است هنوز دل همان شور همان عشق همان است هنوز ناله ام در دل گیسوی تو پیچیده ولی گوش احسان تو دردا که گران است هنوز ........................................................................................................ دوست خوبم من اپ هستم وقت کردی یه سر بزن یا حق[بدرود]

فرزاد

sherkate film saziye "warner brothers"filmi ba onvane "300" sakhte ke dastane in film rajebe hamleye eskandar maghdooni be iran hast ke dakhele film irani haro ensanhayi vahshi va bi tamadon neshoon dade va moozoo'e asliye film ine ke 300 nafar ensan haye paake arteshe eskandar ba 1 million nafar arteshe vahshiye iran mobareze mikonan va irani ha ro shekast midand khahesh azatun mikonam yek aksolamale enghelabi neshoon bedin (biyayid eteraz bokonim va be gooshe jahaniyan beresoonim ke tamadone ma chi boode va daran tarikh ro avaz mikonan ) hatman send to all konid

مترسک

بيا که دلتنگم. بيا که تنهايم. بيا و نگذار که اميدم نااميد شود. بيا تا نميرم. بيا تا باز برای آينده آواز بخوانم. و تو هيچ وقت نيامدی. و تو هيچ وقت نفهميدی که ميميرم. و تو مرا با خاطراتت موميايی کردی. و من اکنون در انبار يک قصر مخروبه سرود آينده را تمرين ميکنم. . . . بهم سر بزن. خوشحالم ميکنی.منتظرم.

بهزاد

فریاد بزن ... بلندتر ... رساتر ... جسورتر ... مگه نشنیدی خدا سمعک میزنه؟

به پشتوانه حرفت هنوز تنها نشسته‏ام كنار پنجره و مي‏شمارم برگ‏هاي خزان را كه مي‏لغزند بي هيچ چشمداشتي به روي روياهاي با تو بودنم در انتظارم تا بهار بيايد از پشت ابرهاي سپيد تا شايد او تو را برايم عيدي بياورد باور كن …