تنهایی

خدایا!

می خوام باهام حرف بزنی می خوام بهم بگی داره دور و برم چه اتفاقی می افته ؟

چرا همیشه درست وقتی که حس می کنم همه چیز داره روبه راه میشه یه سنگ گنده می افته جلو پام.......

یه دوست خوب داشتم یکی که همه حرفام رو براش می گفتم همه دردم رو ، اما....نمی دونم چی شد چه اتفاقی افتاد چرا یه دفعه دلش لرزید چرا فکر کرد شاید مهسا ؟

خدا!خدا جونم ! فاصله من اون رو زمین خدت اندازه یه دنیاست! تردید ندارم!

دل خسته و تنهای من دنبال این بود که یکی حرفاش رو بشنوه تا آرومش کنه

اینکه چرا این اتفاق افتاد؟ نمی دونم؟ دلم نمی خواست حس کنه نمک خوردم و نمکدون شکستم، اشکام رو ندید اما هق هق من رو شنید آرومم کردپا به پام اومد اما شاید من تحمل صداقت و شنیدن حرفهاش رو نداشتم.

خیلی وقت بود رفیق تنهاییم اشکم بوده ناله های سکوت تنهاییم ! شکستم بعد مدتها شکستم بغضم شکست هر چی داشتم فریاد شد از همه چی گفتم ، هر چی حرف داشتم ریختم بیرون.....

دیوار اعتمادم رو بهش تا خدا بالا بردم یه رفیق صمیمی که بهش می بالیدم ، تازه داشتم حس می کردم ریشه های صمیمیتم داره محکم می شه اما ظاهرا خراب کردم

اما این خواست من نبود حرفایی که شنیدم ...... من قدر و حرمت دوستم رو می دونم

من بچه نیستم اونقدر آدمای مختلف دیدم اونقدر ریز و درشت شنیدم من......

خیلی سنگین بود حرفایی که شنیدم شایدم من کم تحمل بودم اما مثل همیشه تیشه زدم به ریشه خودم به راحتی رفیق تنهاییام رو از خودم گرفتم از خودم رنجوندمش

بهش حق می دم اگه مرام و معرفتم رو برابر با یک علامت سئوال کنه ؟

خدایا!؟ من تحمل نداشتم؟ یا اینکه  اون بنا به رسم روزگار قضاوتی جز این نداشت؟ یا این یک حقیقت بود نمی دونم ؟ولی نمی خوام شرمنده محبتش باشم؟

این رسم مهسا نیست که اعتراف کنه ولی اون یه فرشته است یه رفیق یه همراه خوب

دلتنگ حرفای قشنگشم  ........

خدا جونم دلم نمی خواست هیچ وقت در مورد من این حس رو پیدا کنه چه برسه با اینکه برام بگه..........

دیروز آرزو کردم که ای کاش هر دو از یه جنس بودیم اونوفت می فهمید مهسا چقدر پای این رفاقت می موند.................. 

 

/ 1 نظر / 2 بازدید