وای.........

وای؛ چقدر ثانیه ها نامردند

گفته بودند که بر می گردند

برنگشتند و پس از رفتنشان

بی جهت عقربه ها می گردند

آه !!این ثانیه های بی رحم

چه بلایی به سرم آوردند؟

نه به چشمم افقی بخشیدند

نه زبغضم گرهی وا کردند

زچه رو سبز بنامم به دروغ؟

لحظه هایی که یکایک زردند!

لحظه ها همهمه هایی موهوم

لحظه ها فاصله هایی سردند

بگذارید؟! زپیشم بروند.....

لحظه هایی که یکایک دردند..

/ 20 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مليحه

من اين شعر رو داشتم ولی يک قسمت کوچيکش رو همون اولش رو .. وبلاگتون رو می خونم از مطلب از پستی که راجه به فواد نوشتيد .. من ميام و بعد نظرم رو می دم البته که معذرت می خوام ...

پسری از نسل افتاب

سلام ممنون که به من سر زدی متنت زيبا بود منم اپم سر بزنی خوشحال ميشم به اميد ديدار خدانگهدار

بابك

محشر بود من با اجازتون لينكت كردم خوشحال ميشم بهم سر بزني

پريشان

دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده ي شب مي كشم چراغ هاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست

بابك

من آپ شدم تونستي يه سر به ما بزن

نسيم

سلام چرا ديگه سر نمی زنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جليل

سلام افسانه عمرم آورد ياد عمری که نبود خواب ديدم از عشق و جوانيم چه پرسی من دسته گلی بر آب ديدم پيروز باشيد