301pwfq.jpg 

این روزهاسایه هایی سیاه در گوشم زمزمه می کنند

دختری به مرگ خویش نزدیک می شود

مثل آن روز که عاشق شد

و همه حرفهایش را شعر کرد

این روزها پرم از حس بد رفتنی اجباری

لبریز از تلخی سیانورهای سیال سفر اول

این روزها روزهای خوبی نیست

کلاغهای شوم معصیتی بزرگ مرتب بر فراز سرم می چرخند

و سایه هایی که از پشت پنجره شب

با لبهای بسته به من می خندند

با چشم های نقره ای و مو های قندیل شده

با آن حجم بی وزنشان

گویی همیشه آنجا بوده اند

و آن هم آغوشی نحس را شاهد

انگار آشیانه کرده اند پشت هر پلکم

این روزها زیاد دلم برای کودکیم تنگ می شود

برای مکعب های سپید روی پشت بام تابستان

این روزها دلم می خواهد همه اش به مادرم نگاه کنم

شاید که ارواح کور باشند

این روزها چیزی غافلگیرم نمی کند

هیچ چیز.................

فقط سایه هایی می آیند

و مرا با خود می برند

و از دست هیچ کس کاری ساخته نیست

-- و --

چه زود می رسد

آن روز که

 همه می گویند

دختری که ازسر عشق شاعر شد

به بهای همان عشق جان سپرد........

/ 5 نظر / 7 بازدید
محمد

فکر میکنم غم و غصه هات بدجوری غافلگیرت کرده .. اجازه نده حتی عزیزترین یادها بهترین سالهای زندگیت رو رنگ غم بزنن ... من حیف هستم .. تو حیف هستی .. ما حیف هستیم .. [گل]

هیچکس

سلام ... خوبی .حتما منو یادت رفته همون هیچکسم ..... یادداشت هایی برای تو .... واسم کامند میزاشتی ... دلم تنگ شده بود واسه کامند گذاشتن ... اومدم بهت سر بزنم نگی نزدم ... من از غروب لحظه ها می ترسم .... تو امانم بده تا نگفته آرام شوم ... خوشحال شدم منتظرت هستم

سعید

از سر عشق شاعر شد و به بهای همان عشق جان داد زیبا بود.موفق باشی

محمد رضا نصیحتی

خیلی بلاگت زیبا بود ای کسی که نمی شناسمت.بدون که مثل تو زیادند.در این ناکجا آباد تنها نیستی ای پسر یا ای دختر . خیلی از نوشته هات خوشم آمد با سرچ ققنوس به تو رسیدم امیدوارم همیشه دلشاد باشی و پیروز به منهم سر بزن البته این آدرس اصلیم نیست.پاینده باشی و جاوید