دست تقدير...........

4bp1ieb.jpg

وقتی رسیدم که همه بچه ها تو شرکت دور هم جمع شده بودند ؛ هیچ کس حال خوبی نداشت ؛ هیچوقت یادم نمی ره........

مثل هر روز به من زنگ زد بعد یه احوال پرسی خیلی ساده با حالتی از شک و تردید بر گشت گفت :می خوام یه چیزی بهت بگم قول بده .......گفتم چیزی شده بازم داری سربه سرم می ذاری....

گفت:بچه ها بچه ها تصادف کردن......یه سکوت ممتد زمان را برا یه لحظه برام نگه داشت. بهش گفتم :خوب بگو چی شده که گفت ما دیگه فواد رو نداریم.......

نمی تونستم باور کنم نه غیر ممکن بود همونطوری که گوشی دستم بود رو زمین نشستم توان گفتن نداشتم...گفتم :دروغ ؛نه باور نمی کنم........

چیزی نگفت؛اخرین حرفش این بود ما با بچه ها می ریم بیمارستان شهدا..........

نمی دونم نمی دونم اون 2 ساعت تا رسیدم شرکت چی بهم گذشت ولی خیلی بد بود خیلی وحشتناک بود...........

می خوام از فواد بگم ؛تک پسر خونه ؛ عشق خواهر زاده یکی یدونش ژینا کوچولو..........

شما نمی دونین ولی اون مهربونترین جمعمون بود یه بچه آروم و........که شاید بیست و یک بهار بیشتر از زندگی کوتاهش رو تجربه نکرده بود.

.باورش خیلی سخته؛ تو اون هوای سرد و گرفته زمستونی رفتن فواد بدترین خبر ممکن بود.........

ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود اومدم شرکت در را که باز کردم همه جا سکوت بود و تاریکی ......سلام دادم اما هیچ جوابی نشنیدم هر کس یه گوشه نشسته بود یهو صدای هق هق یکی از بچه ها سکوت سنگین اونجا رو شکست .......

گونه ها ی تک تکشون خیس بود همه من رو نگاه می کردن اما هیچ کس حرفی نمی زد .گفتم حقیقت داره؟هدی سر تکون داد ولی نه انگار یه چیزی بود که من خبر نداشتم .گفتم : چی شده یکی به من بگه؟ که یکی گفت:رامین.!!!!؟؟؟؟؟؟

دنیا دور سرم چرخید : فواد رفت یعنی رامین هم؟؟؟گفت : رامینم تو بیمارستانه ؛ نمی فهمیدم گیج بودم قلبم رو حس نمی کردم......خیلی سخت بود باور کنید خیلی سخت بود.می دونم شاید نتونین باور کنین اما کسایی که یه مدت طولانی باهاشون خندیدین با هم همصحبت بودین کار کردین وشاید بهتره بگم زندگی کردین—آره ما اونجا داشتیم زندگی می کردیم -----یه دفعه از دست دادنشون فاجعه است.........

نمی دونم چی بگم ولی پارسال همین موقع بود ؛ اون شب که خبر رگ فواد روشنیدم وقتی فهمیدم که اون دیگه بین ما نیست تصور اینکه اون رو تو اون هوای سرد وتارک زمشتون توی اون خاک سرد وسیاه......تنها بذاریم و بریم و همه تنهاش بذاریم وحشتناک بود اون خیلی کم سن بود شاید از تنها یی می تر سید شاید...........نه خدایا............

اما رامین چی ؛ رامین با اون همه شر و شور رامین که بمب انرژی بود دیگه رامین گذشته نشد؛ شد یه جوون بیست وچند ساله که دیگه اسیر یه تخت شده بود؛ کسی که حتی توان بلند شدن از تختش رو نداره....اون دیگه نمی تونست.......

خدا جونم شکرت نمی دونم حکمتت چی بود؛ خدا جونم ای کاش به رامین یه دفعه دیگه فرصت می دادی ..........رامینی که به قول یکی از بچه ها اگه به زمین منگنش می کردی می کند و می رفت اما حالا چی........

دلم می خواد هر کی این حرفام رو می خونه به عزیزترینش قسم بدم برش دعا کنه آخه اونم مثل ما یه جوونه ؛ نمی دونم شاید تو این یه سال دیگه فرصت اینکه زیر درختا راه بره و صدای پرنده ها رو بشنوه را نداشته ؛ شاید تنها دلخوشیش دیدین آسمون گاهی ابری و گاهی آبی پشت پنجره اتاقش بوده.........

می دونین چندین با رخواستم برم ببینمش ولی دیگه تحمل اشکای مادرش رو که زندگیش رو وقف یه دونه پسرش کرده بود رو نداشتم.............الان مدت زیادی از اون روزا گذشته خیلی از آخرین دفعه که رامین رو دیده بودیم گذشته شاید رامین پیش خودش فکر کرده که فراموشش کردیم ولی به خدا همیشه تو فکرشم همیشه..........

آره از دست دادن کسایی که که بااونا زندگی کردیم فراموش کردن خنده های فواد .......درد آوره.

آخرین دفعه که رامین رو دیدم یه تیکه پارچه سبز رنگ بسته بود به مچ دستش  و حاضرم نبود از خودش جداش کنه؛ هاله سبز رنگ اون پارچه دور مچش حلقه انداخته بود ؛ تک تک کلماتش همراه با بغض بود.آره اون هنوزم منتظر یه معجزه از جانب صاحب اون پارچه سبز .............

.شاید تا به حال به این فکر نکرده باشیم که سلامتی ما بالاترین لطف خداوند در حق ماست  کاش قدر شادیهامون رو داشته باشیم........

می گن اگه خدا رو صدا بزنی می شنوه؛ اون هیچ کس رو بی جواب نمی ذاره؟نمی دونم پیش خدا چقدر ارزش دارم ولی از خدا می خوام حرفم رو بشنوه و به رامین یه فرصت دیگه بده ؛ فقط یه فرصت ...................

/ 20 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هيچکس

سلام تو ساده پنداشته ای ! که گفتگو با آينه ها ساده نيست. ققنوس اگر باشی ديگر مشکلتر است - سخن با انديشمندان ققنوسی و اميدوارم مقدمه خوبی باشد برای ادامه داستان.انتظلر اينبار بمن منتقل شده است .

محمد

بازم سلام نميدونم چرا نميذاره لينکت کنم. ببين اين پيام رو ميده اگه فهميدی ايراد از چيه بگو: خطا - تغيير قالب امکان پذير نيست امکان استفاده از قالبهاي تبليغاتي وجود ندارد

شاهرخ

سلام مهسا چطوری.؟ داستانت خيلی قشنگ بود...لذت بردم..مطمئن باش خداوند هيچ کدام از بنده هايش را رها نمی کند و دعايشان را اجابت می کند از آن قديس بگير تا کافرش تنها تفاوت اين است که قديس ان را می فهمد و کافر نمی فهمد....احتمالا حکمتی بوده...شايد همين اسير تخت شدن برای انسان هايی چون رامين يه فرصت دوباره است تا از ديدی ديگر به زندگی نگاه کنند و خود وخدايشان را بشناسند. از اينکه اومدی ممنون و حتما خبرت می کنم.

فرزاد

سلام خسته نباشی از اینکه امدی پیشم ممنون من هم شما رو لینک کردم امیدوارام دوستیمون دوچندان شه .

حسین

سلام اول از همه خسته نباشی! خونه بوی غم گرفته خاطره رفته زیاد آشیون قمریا تلخ٬ زنگ بلبل نمیاد خوشه غوره باغچه از یادش رفته بلوغ همه جا رنگ خسوفه دیگه ماه درنمیاد کفتر پستچی عاشق رخت مشکی پوشیده سایه درخت بیدم دیگه مجنون نمیاد همه جا آه زعشق است ناله از دوری یار دیگه شیرینی عشق هم زیر دندون نمیاد شاد شی الهی بای

يه عاشق

سلام ممنون از اينکه اومدی خوشحال شدم باز هم بيا بای

هيچکس

سلام خانومی خوبيد؟ اولاْ از اينکه به ما سرزديد خوشحال شدم دوماْ اگر اين داستان است که هيچ داستانتون قشنگه ولي اگر داستان نيست و واقعيت داره اينو بگم که اون خدای که اون بالاست يک موقعه هايی بندهاشو امتحان ميکنه حالا داره رامينو امتحان می کنه ببينه چقدر صبر داره چقدر اعتقاد داره مطمئن باش شفاشو می ده آخه می دونی ما خدا روداريم کم نيست همه چيزه همه چيز. عزيز- بزرگ- مهربون- تک و ... . به اميد روزی که وقتی به وبلاگت سر می زنم نوشته باشی حال رامين خوبه خوب شده و شده همون رامينی را با وجود منگنه کردنش بازم از جاش بلند می شه. حق يارت.

بنفشه

سلام . زندگی آنقدر پستی و بلندی داره که هيچ کدومش هم قابل پيش بينی نيست به اميد اينکه از اين امتحانات الهی سربلند بيرون بياييم . خيلی غمگين و ناراحت کننده بود . خدا ان شاء الله همه مريضها را شفا بده ..آمين