مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم

زندگیم در تاریکی ژرفی می گذشت

این تاریکی ؛ طرح وجودم راروشن می کرد

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید

ومن دیده به راهش بودم

او رویای بی شکل زندگیم بود

عطری در چشمم زمزمه کرد

رگهایم از تپش افتاده بود

همه رشته هایی که به من نشان می داد

در شعله فانوسش سوخت

زمان در من نمی گذشت

شور برهنه ای بودم

او فانوسش را به فضا آویخت

مرا در روشنایی ها می جست

تارو پود اتاقم را پیمود

آیا من خود بدین باغ آمده بوده بودم؟

یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟

راستی!؟

هوای باغ از من گذشت.............

/ 1 نظر / 4 بازدید
شاهرخ

سلام مهسا جان چرا نگفتی آپ کردمعيب نداره ولی يادت نره از اين به بعد بهم بگی ... راستی يه سوال ازت داشتم...ماهر دو در پرشين بلاگ وبلاگ درست کرديم ولی من نمی دونم چه طور می شه عکس را به وبلاگ اضافه کرد اگه بهم بگی خيلی ممنون می شم(راستش از تنظیمات قالب چیزی سر در نیاوردم)ایمیلم را برات نوشتم دوست داشتی آف بذار یا ایمیل کن یا در قسمت نظرات بنویس...سپاس گذارم راستی من آپم بیا که منتظرم راستی شعرت خيلی قشنگ بود.