حسی می گوید این روزگار بی شرم،

 نامردانه سیطره اش را بر چشمهای بی پروای من گسترانیده است.

 نمی دانم. نمی دانم در این برهوت بر من دیوانه چه خواهد گذشت.

 دیگر در اطاق افکار و تنهایی خویش آنچنان محبوس شده ام که حس می کنم

 دیگر ارتباطی با دنیای اطراف خود ندارم. دیگر آدمیان را آنطور که می دیدم نمی بینم.

 فاصله ی من با دنیای خارج هر روز بیشتر و بیشتر می شود و در این گیر و دار

آن که مرگ می نامندش هر روز بیشتر و بیشتر ذهن مرا درگیر خود می کند.

 وقتی به او فکر می کنم تمام تنم به لرزه می افتد. ولی آرامم.

 هنوز هم می توانم مرگ را از خود دورکنم. صدایش را می شنوم. همین نزدیکی هاست.

 آری. همین جا، پیش من. وحشیانه تمامیت مرا در بر خواهد گرفت.

 دارم به روزی فکر می کنم که این مردم آواره و گریزان از زندگی، بر جسد من نماز می گذارند. می شود صدای زوزه ی آنها را از فرسنگ ها ابدیت شنید. بس کنید. بس کنید.

 آنقدر در خود گم شده ام که دیگر ... نمی دانم. دیگر نمی خواهم چیزی بدانم که بر ندانستن های من افزوده شود.  کم کم دارم هوش و حواس خود را از دست می دهم، باز هم صداهای مبهم و عجیبی مرا آزار می دهند. انگار تمام ارواح زمین، گرداگرد مرا احاطه کرده اند.

 می ترسم. می ترسم و مدام چون داغدارانِ زمین، اشک می ریزم.

 خدای من بر من چه گذشته است که اینگونه من در تب و تاب تو می سوزم و مشتاق به دیدار توام.

 آنقدر مشتاق که می خواهم تمامیت انسانیتم را به گند بکشم و

راهی آن ملکوتی شوم که هیچ انسانی را یارای دیدن آن نیست.

 احساس می کنم دیگر هیچ چیز برای من معنای واقعی خودش را ندارد. هیچ چیز.دلم می خواهد فرسنگ ها از خودم دور شوم.دلم می خواهد آن گوشه نشین ابدیتی باشم، که هیچگاه بر ذهن این بشر متصور نبوده.دلم می خواهد... کاش می توانستم خودم را نیست و نابود کنم.. .........

/ 10 نظر / 5 بازدید
مجتبی

هر چی جلوتر می رم می بينم که تمام ذهنيتم نسبت به خوبی نسبت به مردم نسبت به احساسات و هر چيز ديگه ای که فکرش رو بکنی داره زير سوال می ره. يه جورايی هر چی از خوبی تو ذهنم نسبت به ديگران دارم از بين می ره. اما با همه ی اين حرفا هنوز دوست دارم زندگی کنم . می خوام با همه ی اونا بجنگم بجنگم بجنگم .

سام

ما بدين در نه ژی حشمت جاه آمده ايم از بد حادثه اينجا آمده ايم رهرو منزل عشقيم و زسر حد عدم تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم شاد باشی.

فرزانه

اينقدر حساس نباش من واقعا نميتونم باور کنم تا اين حد حساسی

سعيد

سه ره پيداست... نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر حديثی کش نمی خوانی بر آن ديگر نخستين راه نوش و راحت و شادی به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی دو ديگر راه نيمش نام نيمش ننگ اگر سر برکنی غوغا وگر دم در کشی آرام سه ديگر راه بی برگشتو بی فرجام بيا ره توشه برداريم قدم در راه بی برگشت بگذاريم......... ساعتی ميزان آنی ساعتی موزون اين اندکی ميزان خود شو تا شوی موزون خويش

خانم گل

سلام دوست عزيز باران مسيحا بروز شد خوشحال ميشم سر بزنين شاد باشين در پناهش

ری را ) باران عشق (

یه نوشته سیاسی ولی از نوشتنم خوشحالم 29 ادربیهشت نزدیگه سالگرد علی من منتظرتم زود بیا................

زهرا

وقتی ماه من تمام بود... وقتی مجنون به ديوانه گی شهرت يافت...

حميد رضا

سلام خيلی قشنگ بود! ای ول!!! راستی خيلی وقته به من سر نزدی! بيا اونورا

بهرام

زندگی چون قفسی ست قفسی تنگ پر از تنهايی و چه خوب است لحظه ی غفلت آن زندانبان بعذ از آن هم پرواز . . . .