27xmlbt.jpg

آنجایی که مردمش

به هیچ دل میبندند

با هیچ زندگی میکنند

به هیچ اعتقاد دارند

و

با هیچ میمیرند......

من جایی برای ماندن ندارم

باید بروم........

باید بروم........

.باید امشب؟

شاید امروز؟

باید به همین زودیها!!

چمدانی که به اندازه تنهایی من جا دارد

بردارم وبروم........

باید بروم........

حلالم کنید

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
سها

خيلی خيلی خيلی متن قشنگی بود!!!!!!!!!!!!!!!

بهنام

شادمانی آن گلی است که در سرزمین مهر میروید و مهر هرچه باشد سیاه نیست

بهنام

مردم دهکده کور غصه آنچه که نیست میخورند بازهم نمیدانند و بذر میپاشند و درو نمیکنند در دهکده بارها جوانی سر خود شیره مالیید دختری از دخترانه هایش هراسید و بارها کدخدا به دروغ به دهکده اش بالید پیر دانا آواز میدانمتان سرداد ولی مردی پاسخ کودکش را نداد آن جوان پرسید و مرد آن یکی نپرسید و خورد مردم دهکده کور از ترس خود آینه اندیشه شکستند یخ حماقت آن مرد دراز شد و آن زن که تنها بود فریاد زد و مرد سالهاست که غم را بی نان میخورند سالهاست که که در خیالشان میخورند آن دختر غدا خواست و مرد آن یکی غذایش دادند و نمرد دختر دهکده کور مفید است در سفید است و در صدف تهناست آن دختر که صدف را شکست عقده ای بود و مرد آن یکی قدر خود دانست و نمرد پسر دهکده کور غیور است و بی پول مثل آن پهلوان افسانه ای جوانمرد است و شنگول آن پسر که پهلوان خودش بود گستاخ بود و مرد مردم دهکده کور نقاشی کشیده اند گوسفندی آزاده سردر دروازه روستاست