هفتمین قطره

من برگشتم ، عین یه هفته اونجا بارون اومد و فقط جمعه آفتابی شد و من تونستم برم کنار دریا بشینم ، چه آرامشی داشت !؟ جای همتون خالی بود کلی با دریا درد دل کردم

بعد چند روز که برگشتم حالا من موندم و یه کوه برگه های امتحانی که باید تا ٣ روز دیگه نتیجه رو به دانشگاه اعلام کنم ، کلی کار اینجا رو میزم و منم خسته ، انگاری سرما خوردم همه بدنم درد می کنه.......

راستی هفته پیش شنیدم علی هم سرو سامون گرفته ، اون هم بازی بچه گیام بود و در ضمن پسر دائیم ، خیلی ماهه شک ندارم دختری که کنارش باشه خوشبخت ترین خواهد بود چون علی واقعا تکه، براش آرزوی یه دنیا خوشبختی دارم هر چند بعد ١٧ سال بازم موفق نشدیم همدیگه رو ببینیم و همچنان ارتباطات ما ایمیلی و مجازیه ، چه می شه کرد این سرنوشته دیگه......

از همه اینها گذشته ، این روزا خیلی دلتنگ بابام شدم دلم می خواد زودتر ببینمش ، باید اعتراف کنم که عاشقشم خیلی دوسش دارم با دنیا عوضش نمی کنم ، فقط اینکه دلم براش تنگ شده.....

خدایا ، بابا مامانم بهترین های زندگیم هستن تا همیشه برام حفظشون کن

/ 1 نظر / 8 بازدید
بابا عظیمی

آرزویم اینست : نه تراود اشک در چشم تو هرگز ... مگر از شوق زیاد ... و به اندازه هر روز ؛ تو عاشق باشی ... عاشق آنکه تو را می خواهد ... و به لبخند تو از خویش رها می گردد ... و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد ... آرزویم اینست . ¤