خدایا !! خسته شدم دیگه تا کی باید چوب خوبی و مهربونیم رو بخورم ، تا کی باید وفاداری به  دیگران رو پس بدم

بسه  تو رو به بزرگیت قسم بسه دیگه من دیگه تحمل ندارم؟ دیگه نمی تونم؟ دیگه حتی قدرتتفکر برای هیچ چیز رو ندارم

این روزا منتظر یه تلنگرم برای شیکستن و به هم ریختن...............

همیشه اینجوریه درست وقتی فکر می کنم همه چی داره روبه راه می شه همه چی به هم می ریزه و خراب میشه ،

دوباره همه چی به هم ریخت خراب شد داغون شد..........

دیشب وقتی کنار تخت مامان تو بیمارستان بودم  اشکام به هم امان نمی دادند تنها آرزوم این بود که چشاش رو باز کنه و یه دفعه دیگه بگه مهسا!!

وقتی اون همه ادم رو تو اورزانس می دیدم که همشون ارزوی دیدن عزیزاشون رو داشتن..............

خدایا ! من همه چی رو دیدم  وقتی پلکای مامان تکون خوردند انگار دنیا رو بهم دادی.........

آآ خدا ، خدا جونم ! من طاقت دیدن و شنیدنش رو ندارم ؟

دیگه تحمل این آزمونها رو ندارم به بزرگیت قسم من در برابر عظمت تو

عاجزترینم...............

مامان همیشه بهم می گفت خدا رو شکر کن که بدتر نشد..خدایا شکرت ولی می خوام یه چیزی بهت بگم مهسا تحمل همیناشم نداره

التماست می کنم تو را به مقربین درگاهت سوگند بهم قدرت بده بهم توان سپاس داشته و نداشته ام رو بده ........

آآ خدا ! مهسای تو داره اعتراف می کنه قدرشناس نبوده یا شایدم راهش رو بلد نبوده اما تو کمکش کن تو دستش رو بگیر

خدا،خدا،خدای مهربونم ، من و می شنوی اشکام رو می بینی ؟ خدا من که جز تو کسی رو ندارم.........

خدایا ! کمکم کن،دستم رو بگیر؟!

خدا جونم!؟ خیلی تنهام، خیلی خستم .......

امروز به این فکر می کردم تمومش کنم همه چی رو،مهسا رو،زندگیش رو........

آره این دفعه مهسا می خواست خودش با دستای خودش همه چی رو تموم کنه ،گناهی که  خودش مرتکب می شه و خودش باید تاوانش رو بده.........

این دفعه مهسا به خاطر خودش این کار رو می کنه ولی به خدا جرم نیست عین انصاف چون  دیگه نباید بقیه تاوان وجودش رو بدن...........

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید